آخرین تنها
برای تو که دیگر نیستی...

عزیزم

اگه الان این رو مینویسم یعنی جرات کردم که این کارو بکنم ، پس خوش به حال من.

تو حتی من رو نمیشناسی  ولی حتما تا الان فهمیدی نوشتن چقدر برای من سخته، اما این، این سخت ترین چیزیه که تا الان نوشتم.

پس بزار راحت بهت بگم، من با یکی آشنا شدم، اتفاقی بود، دنبالش نبودم، حتی نمی خواستم باهاش آشنا شم، همش اتفاقی بود، بعد متوجه شدم که می خوام بیشتر بشناسمش شناختی که در طول مدت زندگیم به دست میاد، حالا یه احساسی توی قلبم دارم.

اون میتونه عشقم باشه ، اون واقعا دیوونست، و همین من رو همیشه خوشحال میکنه، به زندگی من معنا میده و اون تویی عزیزم، خبر خوب همینه.

خبر بد اینه که نمیدونم  چطوری باهات باشم ، و اینه که خیلی من رو میترسونه، چون اگه الان باهات نباشم ، احساس میکنم تو خودم گم شدم، و برای همیشه از دست میدمت.

دنیای ما پستی و بلندی های زیادی داره، و آدم ها همیشه همدیگه رو گم میکنند، ولی ما میتونیم همه چیز رو تغییر بدیم .

نمیدونم آخر و عاقبت ما چی میشه، و نمیدونم چرا دارم این حرف ها رو میزنم.

اما عطر تو برای من به معنی خونست، تازه شیرقهوه هم خیلی خوب درست میکنی! این دیگه واقعا مهم بود .
کنارم باش ...

دوستت دارم

(این متن همین جوری ثبت شده تا همیشه اولین بمونه تو این اتاق... اگه دنبال چیز تازه ای می گردی برو پایین!)




طبقه بندی: وحیدیه، 
برچسب ها: عشق، من، تو،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 اسفند 1390 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات ()
سلام...
بی بهونه سلام میکنم و وقتی سرم رو بلند  میکنم تا جواب بدم... چشمم که به صورتی که توی آینه افتاده می افته... حالم به هم می خوره...
چرا؟
نمیدونم...
خوب میدونم که نباید و نمیتونم طوری باشم که نیستم... من سعیم رو کردم... اما تقدیر این طوری رقم خورد... که من بنویسم و بخونم و بخندم و خنده ی تلخم از گریه غم انگیز تر باشه...
امروز به شمار ثانیه هایی که میتونستم سکوت کردم  و این سکوت بهم ثابت کرد که هرگز نمیتونم تغییر کنم... من نحتی اگه باور هام رو ببازم باز پایبندشون میمونم... فرشتم من رو محکوم به اسمم کرد... و حکم تنهایی من رو تا ابد بریدن...
پس
دیگه گوش به زنگ اومدن قاصدک ها نمیمونم...
دیگه خودم رو لایق لبخندی نمیدونم
دیگه آخر ماجرا رو نمیدونم
دیگه اینجا نمیمونم
دیگه نمیتونم

این سلامم هم مثل همه سلام هام بی جواب موند...
چون تو که جوابم رو ندی... یعنی هیچ پاسخی نشنیدم...



طبقه بندی: وحیدیه، 
برچسب ها: من، تو، ما، تنها، خدا، عشق، امید، قاصدک، شعر، سپید، آفرید، وحید،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات ()

فــرقــی نــدارد چــه کـَـسـی چـه میــ گــویــد!!

تـــو


همـــانــی کـه  همــیـشـه دوســتـش  داشـتـم ...


همــانــی کـه  تــا غــصـّه  ام  میــ ـگیـــرد


ســر و کــلّــه  اش پــیــدا میــ ـشود


و تــا مــرا نــخــنـــدانــد دســت  بـردار نمیــ ـشود!


هـمـانـی  کـه همــیــشـه


مــثـــل "میـــلاد" و هـدیــه و بـوسـه


پـــُـر است  از شـور و شـادی و زندگی ...


تــو هـنوز هـم  هــمــانــی ...


لـــــیــــمــــو




طبقه بندی: یک عاشقانه ی آرام.،  تأملی باید.، 
برچسب ها: لیمو،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات ()
فقط یادم میاد شب نحسی بود که بهونه ای برای شکستن بغض وجود نداشت.... و حرف هایی که به خاطر یک اشتباه چیزی جز یک ورق سفید ازشون به جا نموند... خدا به خیر گذروند!!!




طبقه بندی: وحیدیه، 
برچسب ها: شب، تنهایی، خفقان، نحس،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 اردیبهشت 1391 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات ()
سلام...
نه حس این رو دارم که بر گردم و پشت سرم رو ببینم که کجام نه اینکه به آیندم فکر کنم که کجا میرم...
اصلا حرف زدنم بلد نیستم ... زبونم میگیره... هول میشم... لپام سرخ میشه... سرم رو میندازم پایین و به خودم می قبولونم که کسی ندیده! اون وقته که همه وجودم میلرزه با لبخند هایی که رو صورت بقیه شکل میگیره و خیلی زود محو میشه! ولی خودمونیم بی بهونه نوشتن از همه چیز و هیچ چیز زیادم سخت نیست! اما وقتی بدونی داری برای کی و چرا مینویسی خیلی فرق میکنه تا اینکه برا خودت بنویسی... شاید اون طور بفهمی چی میگی اما الان...
الان تنها میشه به این باور رسید که هر کسی در گیر مشکلات زندگی خودشه بعضی ها حکم بهشون میخوره تا بار مشکلات زندگی دیگرون رو هم حمل کنن! خدا آخر و عاقبتشون رو بخیر کنه اما در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته!
زندگی تلخ هست... سختی هاش زیاد هست... اما فکر کنم هر چیزی ارزش یک بار امتحان کردن رو داشته باشه...




طبقه بندی: چرند پرند.،  وحیدیه، 
برچسب ها: زندگی، مشکل، سختی، تنهایی، امید، یاس، تلاش، خدا،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 اردیبهشت 1391 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات ()


میدونی زندگی خیلی بازی ها سر آدم میاره

یه شب خواب میبینی و فردا میبینی رویات به حقیقت پیوسته

آدم ها اوقات خوبی رو پشت سر میزارن، به همون اندازه هم اوقات بدی دارن
آدم ها اشتباهات زیادی میکنن، قلب خیلی ها رو میشکنن، و درس های زیادی یاد میگیرن.

خانواده ی من بدون من زندگی میکنند و من الان حس یک زندگی پوچ رو دارم نمیدونم چطور این طور شد اما به هر حال این چیزیه که هستم! کارهای زیادی هست که می خوام انجام بدم، اما همین طور زمان میگذره و من هیچ کاری نمیکنم.

میدونم اون همیشه من رو دوست نخواهد داشت!!!




طبقه بندی: وحیدیه، 
برچسب ها: فرمانده، عشق، امید، زندگی، خانواده، کار، تلاش، پوچی، رودخانه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 25 فروردین 1391 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات ()

خداحافظ
امروز دیگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن دیگر نمی مانم. بعد از این همه كه مرا آزردی حالا در این دقایق آخر با من مهربانی می كنی؟
این اشكهای گرم و سوزانی كه در چشمانم غلتانست با تو چه می گویند و از من چه می خواهند؟ جز اینكه تنها وفاداری را آرزو می كنند؟ ولی من آنها را مایوسانه از خودم می رانم چون وفایی در تو نمیابم. آری می روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صدای قهقه خندهایت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمی دانم به من چه خواهند گفت در حالیكه با دلی شكسته و پریشان باز می گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هایی كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش می زنی اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصیر را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه یك دل و یك عشق تو را كافی نیست. توباید دلها بسوزی . بدبخت من ، كه جز یك دل و یك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گریه نكن كه باور نمی كنم مرا دوست بداری . شاید این اشكها بخاطر تنهایی باشد ولی نترس تو را تنها نمی گذارند . این من هستم كه باید بگریم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمی خواهی .
من باید آه بكشم و اشك بریزم ولی كجا در تو اثر خواهد كرد؟ می خواهم بروم دیگر این سوگندها كه در پیشم یاد می كنی و قسم ها كه پی در پی بر زبان می آوری نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برایم زیاد سخت است زیاد ، ولی بیش ازاین تاب بی وفایی و بی مهری هایت را ندارم. كجا برایم عزیز و دوست داشتنی تر از كنار تو بود اگر با من كمی مهربان می بودی؟ حال كه مرا دوست نمی داری ، حال كه با من بی وفایی می كنی ، حال كه من پناه گاهت نیستم ، حال كه....

دیگر خداحافظ




طبقه بندی: وحیدیه، 
برچسب ها: خدانگهدار، یار، همیشگی، عشق، سکوت، تنهایی، عاشق، تبسم،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 فروردین 1391 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات ()

چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما

با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند

مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه

هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان

گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد

ولی من چه؟؟هنوز...

ترس های کودکی ام پا برجاست

ناخوابی های من

و شنیده هایی از

دیو و غول

کاش

بیشتر از صورت مهربان خدا

می گفتند

تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را

خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم

وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند

و بعد از یاد ببرد

فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را

همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است

اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم

پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد

پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد

برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند

که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود

برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد

و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند

اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ‌هاست

آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست

بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید

روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند

آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن

یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت

دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت

شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند

شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش

می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید

یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود

باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را

به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند

و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد

باید بداند که حسود است

حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست

حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد

شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند

از راه آن احساس بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر

می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست

ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است

و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد

خسته شدن هیچ ایرادی ندارد

برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد

حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند

ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد

و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش

چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند

و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد

 

می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد

که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود

که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم

و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود

پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند

همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او

می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است

که از من دِینی به گردن او نیست.

که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست

برای من او آزاد است.

می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم

و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم

و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا

بدون عشق نمی‌ارزد

حتی اگر من بگویم




طبقه بندی: تأملی باید.، 
برچسب ها: روز موعود، عشق، تبسم، لبخند، روزمرگی، احساس، ذوق، سلیقه، شور، شعف، زندگی،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 فروردین 1391 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات ()

من توی این زندگی مسخره یه سری چیز ها یاد گرفتم

مثل این که یه صبح مسخره بهتر از یک شب تنهاییه!

و اینکه شاید اسم من تو تاریخ نره! اما حتما تو سوراخ اونی که بم بده میره!

و شاید من بابت این رفتارم یه روز یه چیزی رو از دست بدم البته منظورم از رفتار، این س*ک*س های امروزی که توی هر فیلم سوپری میشه دید نیست منظورم یه کاریه که باعث میشه طرف از حال بمیره!

ولی به نظرم سوال مهم تر اینجاست

که چرا مردمی مثل ما تو کشوری مثل اینجا قدر خانم ها رو نمیدونیم!




برچسب ها: عشق، امید، آینده، سکس، فحشا، زن، مرد،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 فروردین 1391 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:20)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ
روزگاریست شیطان فریاد میزند: آدم پیدا کنید ,سجده خواهم کرد
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» با بسته ای کبریت وارد اتاق تاریکی می شوید... که یک شمع... یک چراغ نفتی و یک بخاری در آن است. ابتدا کدام یک را روشن می کنید؟





پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :