تبلیغات
آخرین تنها
درباره وبلاگ

دلتنگی بیماری خوبی است حیف که ازش نمیشود خیلی بار برداشت همین طور به عمق می رود، گود میشود از یک نقطه شروع میکند و پیش میرود همه نشانها را هم میگیرد یعنی اولش یک شعری را میشنوی دلت تنگ میشود کسی را میخواهی که باشد کنار تو و آن شعر مثلا و نیست پس دلت تنگ میشود. اما کم کم همه جا را میگیرد. یک تکه ابر گوشه آسمان است دلت تنگ میشود. یک تکه ابر کنار آسمان نیست، دلت تنگ میشود. آفتابی افتاده روی برگی، برگی افتاده روی آبی، آبی پاشیده به صورتی، مویی، نگاهی! نگاهی افتاده به تصویری، تصویری رسیده از کسی، سبز آبی صورتی و تو دلت تنگ میشود همین طور تنگ میشود تولد است میخندند دلت تنگ میشود عزاست، میگریند. دلت تنگ میشود. اشک سرازیر است، اشک نمی آید. هوا خوب است. هوا بد است. باران است، توفان میشود. باران نیست. آفتاب داغ داغ است. تابستان، زمستان، شب، روز، وقت، بی وقت، دلت تنگ میشود، تنگ میشود!
مدیر وبلاگ : وحید امیرعسجدی
نویسندگان
نظرسنجی
با بسته ای کبریت وارد اتاق تاریکی می شوید... که یک شمع... یک چراغ نفتی و یک بخاری در آن است. ابتدا کدام یک را روشن می کنید؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
آخرین تنها
برای تو که دیگر نیستی...
یکشنبه 25 بهمن 1394 :: نویسنده : وحید امیرعسجدی       

می نویسم دوستت دارم...

نگو تکراری است...

شاید روزی دیگر نباشم، تا برایت تکرارش کنم...




نوع مطلب : اگر بویی از شعر برده ام همین است.، یک عاشقانه ی آرام.، تأملی باید.، وحیدیه، 
برچسب ها : برای، تو، که، دیگر، نیستی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 17 دی 1396 :: نویسنده : وحید امیرعسجدی       
هیچ وقت فکر نمیکردم لکنت زبان به سراغم بیاید ... مساله اضطراب و ترس و هیچکدام از اینها نیست... تنها واژگان را گم میکنم همین... مغزم برای یافتن کلمه ی مناسب هر لحظه تقلا میکند اما با دیوار بلند سکوت مواجه می شود... و دیگر اما نه بهانه ای برای سخن مانده نه مجالی... آری من سی ساله خواهم شد... و در این ورطه ی تکرار جنون آمیز لحظه ها خود را به طعنه های سرد و سنگین سکوت خواهم سپرد... دیگر نه آشیانی در قلبی دارم و نه شانه ای چهار دیواری گذر از زمستان من است...
دوباره داره همه چیز به طرز خنده داری تکرار میشه... من خوب میدونم آخر این قصه چیه



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 دی 1396 :: نویسنده : وحید امیرعسجدی       
یک نفر درست در کنار گوش من تک تک لحظات زندگی ام را مرور میکند با صدایی آرام و تکرار عجیب تاریخ و حرکت گردونه وار من مرا به خنده وا می دارد... همیشه درست در نقطه ی نهایی تصمیم به رسم ادب گواهی می دهد آنچه در انتظار توست هرگز نباید با خواست تو یکی باشد... آدم ها همین اند درست وقتی به سرحد یگانگی می رسند بیگانه می شوند و این را پاس می دارم چرا که دوباره مرا سر وقت دفترچه ی می برد که سال ها کنج هیاهوی یک کمد شلوغ دارد تنهایی خاطرات را مرور می کند... چقد. این صدا آشناست... همچون صدای زمزمه ی آرام یک دختر بچه ی کوچک که میخواهد تو را بیدار کند و تو با شنیدن صدایش بیشتر گرم خواب می شوی... آری سر منزل مقصود همین جاست... ورای همه ی اشک ها و لبخند ها... چه غوطه ور در خشم و نفرت باشی چه خاطره وتبسم و چه روز مرگی و فراموشی... دیگر چاره ای جز این نداری که انتظاری جز از خویش نداشته باشی... درست وقتی همه چیز به گونه ی دیگری ست اتفاقی غیر منتظره... حالتی عجیب.. برخوردی ناموزون کلامی آشنا... خاطره ای تلخ و انتظاری بی معنا تو را یاد شباهت های آدم ها می اندازد... درست وقتی حس میکنی دیگر مجال زندگی نیست... و وقتی نقطه ی مقابل حرف های خویش می شوی... مقایسه میکنی... فکر میکنی و فکر میکنی و باز هم فکر میکنی و غرق این دریای بی کران تنها در انتظار طلوع خورشید می نشینی... آه .. گاهی آدم ها چقدر شبیه هم می شوند و گاه چقدر از هم متفاوت... چقدر همه چیز در عین ناباوری رنگ می بازد و چقدر لحظه ها ملال آور می شوند... آری دیگر دیر است... برای بازبینی افکار... فرصت ها داده می شوند لحظه ها تباه می شوند و افکار تازه متولد... آدم ها به طرز عجیبی غیر قابل پیش بینی و قضاوت اند... و من تنها می توانم سیگار دیگری روشن کنم... رد دودش را دنبال کنم و مسیر بی هدف خویش را در پیش بگیرم تا فردا چه زاید باز... و من الله توفیق... بازگشت به ابتدای سطر عاشقی درست جایی که دیگر هیچ کس نیست. جز...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1 مهر 1395 :: نویسنده : وحید امیرعسجدی       

پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاق وحید. پاییز یه‌هو می‌آد، تو یه روز، مثّ بهار و بقیه. صپّ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. مام مث عوام‌الناس، مث سیاوش قمیشی و کریس دی‌برگ عقیده داریم پاییز دل‌گیره. شباش صدای بوف می‌آد. به وحید می‌گیم :«سر مرگی مهمون نمی‌خوای دلمون گرفته…؟» می‌گه: «بابا کجاش دل‌گیره؟ نگا نارنگیا رو. نگا نارنجیا رو. به زبان حال با انسان سخن می‌گه. خرمالو رو ببین!» می‌گم: «وحید! نارنجی چیه؟ مهر… آبان… وای از آذر! چه‌جوری بگذرونیم امسال‌و؟»تولّد وحید آبانه. خب ملومه خوشش می‌آد. را می‌ره می‌گه: «دنیا ینی محاسن پاییز». می‌گم: «خب چارتا مثال بزن از این محاسن!» می‌گه: «دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه درمی‌آره. پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت. آدم حظ می‌کنه.» می‌گم: «اولا چشت‌و درمی‌آرما. دوما اینکه نصفش معایبه. حیفِ تابستون نبود که همه‌ش لخت؟» یه چایی می‌ذاره جلومون، می‌گه: «حالا دلبر هیچی. شبا رو چی می‌گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه‌ش شبه دیگه. نصفه روز غروبه.» می‌گم: «آقا! ما دوسّاعت شب بسّ‌مونه. زیادم هس. می‌خوایم زودتر بیدار شیم، تموم شه. یه چراغی می‌ذاریم اون گوشه تاریک روشن می‌شینیم ستاره می‌شمریم تا سحر چه زاید باز؟» می‌گه: «چایی از دهن افتاد.» «وحید! اگه پاییز این‌قده که تو می‌گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دل‌مون خالی می‌شه؟ همه به این زرد و نارنجی نگا می‌کنن حال‌شون جا می‌آد؛ چرا ما بِلَد نیستیم؟ چرا همه رفته‌بودناشون رو می‌ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمی‌گرده؟»وحید یه سیبیل نازک داره. سفید شده. خیلی ساله اینجاس. همه‌ی پاییزای آسایشگاه رو دیده. می‌گه: «این درخت بزرگه نا نداره وگرنه بهت می‌گفتم پادشاه فصل‌ها ینی چی؟» می‌گم: «وحید! یادته هشت-ده سال پیشا این زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سیبیل از بناگوش دررفته‌هه رو میگم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما. خوب با هم چسبیده بودن. آبان بود؟ یا آذر، ماه آخر پاییز… که مدیریت قدیمیه درو با لقت شیکست رفت تو، دید دست هم‌و گرفتن، تیکّه و پاره. رفتن که رفتن. پاییز نبود؟» یه قلپ چای می‌خوره، می‌گه:‌ «آره یادمه.» «وحید! اون یارو که ته راه‌رو می‌نشست سرش‌و می‌کرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتا بود دیگه. بهش می‌گفتیم داداش! حیفِ تو نیس؟ برو دنبال یه کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی‌زد. فقط یواش می‌گف همینه آبرو. لاغر بود. اصن نفمیدیم چرا آوردنش قاطی ما؟ یادته در حیاط‌و زدن رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی‌حقوق، با چش بسته، آبروشم دستش بود. پاییز بود بابا!»وحید پا می‌شه می‌ره کنار پنجره. فک ‌می‌کنه ما حالی‌مون نیست. هرسال همینه کارش. می‌گم: «وحید! ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می‌بینیم بند دل‌مون پاره می‌شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن و ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون‌یکی رو یادته رشید بود دستاش‌و تکون می‌داد؟ با عینک و سرِ فرفری وسط راه‌رو می‌گفت لبت کجاست که خاک چشم‌به‌راه است؟ یه بارم خیال کردیم داره واسه دلبر می‌خونه نزدیک بود سیراب‌شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود. هرچی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود؟ همین‌وختا بودا جون تو… که دیگه از نونوایی برنگشت. آخرم ورداشتن یه ورق‌کاغذ چسبوندن پشت شیشه که خودسر شده، اشتبا شده، باس ببخشین. آدم به دلش چطوری حالی کنه که اشتبا شده؟»-با شمام عزیزم-وحید نشسته رو زمین کنار دیوار تکیه داده، خیره به رو‌به‌رو. عین هرسال. می‌شینم کنار دستش، پای دیوار. می‌گه:‌ «وردار یه نارنجی بزن، رها کن این حرفا رو.» دو تا پر نارنجی می‌ذاریم کف دست‌مون، دراز می‌کنیم جلوش: بیا توام بزن. یارو غریبه‌هه می‌گه: «چیه؟ با کی کی کار داری؟» می‌گم: «وحید خودت‌و لوس نکن بابا. نارنجی رو بزن. بلند شو بریم تو حیاط.» می‌گه: «وحید کیه دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافت‌و. خودتم برو پی کارت.»نشسته، تکیه به دیوار، می‌گم: «اگه نیای، تنها می‌رما!» تولد وحید آبانه. عین همون آبانی که هرچی در زدیم وا نکرد. نشست کنار دیوار. خیره موند تا پاییز هرسال. رفتیم به مدیریت گفتیم: «ببخشین، چرا اسم این وحیدو تو کاغذتون ننوشتین؟» گفت: «وحید کدوم بود؟» گفتیم: «همونی که تولدش آبانه. حالام آبانه دیگه. پس چرا نیست؟ اینم پاییز.» وحید می‌گه: «یه چایی دیگه بریزم؟» می‌گم: «چایی نمی‌خوام. بیا بشین. پاییز خیلی یادت‌و می‌کنم.» از پنجره‌ی اتاق می‌بینمش، وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم می‌زنه. می‌خّنده، می‌خّونه: پادشاه فصلا، پاییز.




نوع مطلب :
برچسب ها : پادشاه، فصل ها، پاییز،
لینک های مرتبط :