تبلیغات
آخرین تنها
آخرین تنها
برای تو که دیگر نیستی...

می نویسم دوستت دارم...

نگو تکراری است...

شاید روزی دیگر نباشم، تا برایت تکرارش کنم...



طبقه بندی: اگر بویی از شعر برده ام همین است.،  یک عاشقانه ی آرام.،  تأملی باید.،  وحیدیه، 
برچسب ها: برای، تو، که، دیگر، نیستی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 بهمن 1394 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
سال‌هاست فکر می‌کردم: «جدا از ملاک‌هایی مثل: تیپ، قد، هیکل، چشم‌های کشیده یا درشت، لب‌های قلوه‌ای یا باریک، میزان تحصیلات و محل زندگی، چیز مهم‌تری مثل شکل تنهایی هم ملاک شروع یک رابطه باید باشد. جدا از این‌که وزنت چقدر است؟ محل زندگیت کجاست؟ و خیلی روشن‌فکرانه‌تر که بشود بپرسیم چه کتاب‌هایی می‌خوانی؟ بپرسیم رابطه‌ات با تنهایی خودت چه شکلی است؟ اصلاً وقتی تنها می‌شوی چه شکلی می‌شوی؟ سیگار میکشی؟ فرار می‌کنی به مهمانی‌ها یا دراز می‌کشی روی تختت و فکر میکنی؟ گریه میکنی؟ یا قرص خواب‌آور می‌خوری که هرچه سریع‌تر خوابت ببرد؟»؛ آدم‌ها جدا از تناسب ظاهری، جدا از طرز تفکر و طبقة اجتماعی برای شروع یک رابطه باید از تنهایی‌های هم خبر داشته باشند؛ شکل تنهایی‌شان به شکل تنهایی هم بخورد. باور کنید با تنهایی‌های خیلی متفاوت از هم، اگر کنار هم قرار بگیرید فقط عکس‌هایتان از تکی به دوتایی تبدیل می‌شود، همچنان او روی تخت دراز می‌کشد و سیگار می‌کشد، و تنهایی شما دستتان را می‌گیرد و پرت می‌کند توی یک مهمانی، و بعد او عکس‌های شما را در مهمانی می‌بیند و با خودش می‌گوید: دیدی، دیدی او به هیچ جایش هم نبود، شما هم با خودتان می‌گویید: کجا بود وقتی من درست وسط آهنگ‌های ابی بغض کرده بودم؟ درک‌کردن فقط این نیست که به کسی که دوستش دارید اجازه بدهید با دوست‌هایش مجردی به شمال برود، درک‌کردن یعنی بدانید کسی که دوستش دارید بعد از ماه‌ها تنهایی، کنار پنجره فقط تنها نیست حالا دلتنگ هم هست.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
همیشه بهم میگفت سیگار نکش... و من با سکوت همیشگیم رضایت میدادم و رضایت می گرفتم که این آخریه... نخ به نخ روزهام سوختن تا آخرش همونی بشه که همیشه ازش میترسیدم...و تنها فرقش اقیانوس کلماتیه که تو سینما دفن شدن...آخرین بار که صداشو شنیدم قسمم داد به ارزشمند ترین چیزی که تو دنیا وجود داره... و من سیگار دیگه ای روشن کردم شاید بفهمه... اما هیچ وقت نفهمید ما حاضریم برای اونکه پای ما می مونه نفس نفس میسوزه ...جونمونم بدیم...

نوشته شده در تاریخ جمعه 31 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()

 درد عمیقی به قلبم سر زد و رفت اون عشق قدیمی یواشکی پَر زدو رفت

تموم شده هرچی که بین منو اونه حالا رفته به من میگه دیوونه

هنوزم دلمو داره میسوزونه گذشتم ازش نمیخوام دیگه برگرده

از زندگی منو دلخور کرده میدونم تا حالا جامو پُر کرده

منو دلتنگی منو تنهایی منو یادت توی این دنیا کسی مثل من نمیخوادت

هنوزم تنها آرزوی من رو زمینی دیگه مثل من توی این دنیا نمیبینی

یه بغضی گلومو گرفته این روزا که میخوام بمونم با خودم تنها

نمیخوام دل هیشکی برام بسوزه یه عشق قدیمی تو قلبم جا مونده

خاطراتو به من برگردونده بی تو پرسه زدن کار هر روزه...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
دلم به بوی تو آغشته است. سپیده دمان کلمات سرگردان بر می خیزند و خواب آلوده دهان مرا میجویند!

کجای جهان رفته ای؟ باز نمی گردی، میدانم!نشان قدمهایت چون دام پرندگان همه سویی ریخته است.

باز نمی گردی، میدانم! و شعر چون گنجشک بخار آلودی بر بام زمستانی به پاره یخی بدل خواهد شد.

من این راه دراز را آمده ام که تو را ببینم. زمین شخم زده را دیده ام، پاره خشت و ماه بریده را دیده ام، شگفت کودکان و پایمال علفها را دیده ام، سایبانی خاک و شعله ی آه را دیده ام، باد را دیده ام،

 و تو را ندیدم ...



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
اگه به تو نمیگفتم حرفامو اگه نمیگفتم چقد دوست دارم الان بودی
شاید اگه نمیفهمیدی اینو که تورو زیاد از حد دوست دارم الان بودی
مث یه سایه همرات اومدم مطمئن شم که تو آرامشی نمیدونستم خستت میکنم یه روز
تورو اگه کمتر میدیدمت اگه میذاشتم دلتنگم بشی اینجا بودی کنارم هنوز
بدون تو شبام پر از غمو سرماست آره بدون تو ته راهمه ته دنیاست
بدون تو شبام پر از غم و آهه اگه تنها بری میبینی آخرش اشتباهه آره این گناهه
نگرانت میشدم نمیدیدمت حتی چند ساعت به بودن تو دلم عاشقونه کرده بود عادت
ولی فایده نداشت اون همه تلاش تو رسیده بودی به آخراش
از خدا میخوام روزات بگذره خوشحال و راحت از ته دلم زندگی رو با عشق میخوام واست
باز خیسه چشام ولی نمیخوام باز دلت بسوزه دیگه برام...
آره این گناهه...


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
حتی کلمات هم مو نمیزنن... همون حرف ها همون رفتار همون کارها دقیق بدون حتی ذره ای تفاوت ... نه دیگه مشخصه گمونم مشکل منم... وگرنه چرا باید کلمه به کلمه ای که از زبون شکست زندگیت که خیال عشق رو لبش و رفتارش بود واژه به واژه از همونی بشنوی که انگار اونم ادعا میکرد... خدایا یه دقیقه بیا پایین بگو بهم چیکار کنم.. تو که میتونی قضاوت کنی به خاطر حسم و همه اونچه شنیدم کنار رفتم از سر راه حسس که فکر میکردم تمام زندگیمه حالا دلیل همه ی اون انتظار ها ... حالا جواب همه ی اونچه به خاطرش صبر کردم منتظر موندم دم نزدم غروری رو نشکوندم صبر کردم ...صبر کردم... صبر کردم... و همون جملات همون کلمه ها و همون رفتار رو دیدم چشیدم حس کردم ... تو بگو چیکار کنم مگه چاره ی دیگه ای جز هر اونچه بهم نشون دادی دارم... فقط اینبار دیگه کسی رو ندارم جز خودت... اگر روزی بهونه ای شر راهم گذاشتی تا تکیه کنم بهم دستی رو رو کردی برام که بدونم جز‌تو هیچکس موندنی نیست... موندگار نیست ... همه حرفن... تو هم حتی چیزی جز یک تصور نیستی اما حالا تو تنهام نذار بگذار تو وهم عمیقی که غرق شدم سکوت حضور تو نجاتم بده... این من تنها ... فقط میخواد زندگی کنه تا سهمی که تو براش قرار دادی... خدایا... خدایا... خدا...

نوشته شده در تاریخ شنبه 25 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
گاهی ... گاهی بعضی جمله ها چقدر سنگینن و چه معنی دوگانه ای دارن... وقتی از سمت خودت نگاه میکنی و میگی یعنی من این بودم و حالا هراوچه که اتفاق بیفته تایید این ادعاس که بالاخره همون طوری شد که میگفتی فکر میکردی میترسیدی و یا انتظار داشتی... به قول صادق بزرگ... اگه قسمت اینه... ریدم به این قسمت...
پایان.


نوشته شده در تاریخ جمعه 24 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت: استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!

در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرد است:


هیـچ کس زنده نیست... همه مُردند

نوشته شده در تاریخ جمعه 24 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

درباره وبلاگ
دلتنگی بیماری خوبی است حیف که ازش نمیشود خیلی بار برداشت همین طور به عمق می رود، گود میشود از یک نقطه شروع میکند و پیش میرود همه نشانها را هم میگیرد یعنی اولش یک شعری را میشنوی دلت تنگ میشود کسی را میخواهی که باشد کنار تو و آن شعر مثلا و نیست پس دلت تنگ میشود. اما کم کم همه جا را میگیرد. یک تکه ابر گوشه آسمان است دلت تنگ میشود. یک تکه ابر کنار آسمان نیست، دلت تنگ میشود. آفتابی افتاده روی برگی، برگی افتاده روی آبی، آبی پاشیده به صورتی، مویی، نگاهی! نگاهی افتاده به تصویری، تصویری رسیده از کسی، سبز آبی صورتی و تو دلت تنگ میشود همین طور تنگ میشود تولد است میخندند دلت تنگ میشود عزاست، میگریند. دلت تنگ میشود. اشک سرازیر است، اشک نمی آید. هوا خوب است. هوا بد است. باران است، توفان میشود. باران نیست. آفتاب داغ داغ است. تابستان، زمستان، شب، روز، وقت، بی وقت، دلت تنگ میشود، تنگ میشود!
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» با بسته ای کبریت وارد اتاق تاریکی می شوید... که یک شمع... یک چراغ نفتی و یک بخاری در آن است. ابتدا کدام یک را روشن می کنید؟





پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :