تبلیغات
آخرین تنها - سکوت سرد
آخرین تنها
برای تو که دیگر نیستی...

خانه ام آبیست...
دیوار روبرو تاریک و پشت سرم آبی هر صبح وقتی یک چشم باز میکنم و چشم دیگرم در بالش خاکستری زیر سرم فرو رفته است تنها تا فرصت طلوع خورشید رد قلم هایت را بر دیوار رو به رو میبینم انگار با جزر و مد دریا روزهایی که دیوار آبی را رنگ میزدی زنده میشودسر برمیگردانیصورتت پر از نقطه های آبی و لبخند گوشه ی لبانت سرد است
وسط تابستان نزدیک غروب اتاق آبی خالی من رو به پنجره مقابل باد نشسته بودم
تصویری خام از حضورت آنی بود و آن دیگر نبود.
گفتی نرفته ها را باید رفت خندیدمو با خود گفتم کدام نرفته ها خواستم بگویم من که با تو تمام بودنم را رفته ام اما نگفتم.
گفتی آخر در سکوتت حل میشوم
تنها میروم تنها میشوم
ما که تنها نبودیم
تو بودی من دیوار آبی
اما نگفتم
قلمویی که به دست داشتی چالاک به دیوار کشیدی 
خورده های رنگ به صورتت پاشید
بلند خندیدی گفتی
نگاه کن مثل همین رنگ ها به دیوار پاشیده میشوم
باز هیچ نگفتم تنها نگاهت کردم
تو مرا از بر بودی
گفتی فرصت گفتن کم است و فرصت دیدن در خیال تا ابد

قلمو از حرکت ماند
رنگ آبی از دیوار سرازیر شد
چشمانت میدوید و رد رنگ را دنبال میکرد
مثل من که رد چشمانت را روز ها دویده بودم
ستاره ها روشن میشدن غروب طی میشد
رنگ زدن دیوار تمام میشد و
تو در من شروع میشدی
تو در من شروع میشدی و در خودت تمام
هر دو خسته بودیم از پنجره دریا را دیدی
چشمانت را بستی و پا به قاب در گذاشتی
دلم تکانی خورد که نگذارم بروی
اما هیچ نگفتم باز
گویی مرده بودم
سی سال است که مرده ام
من مرده ام
دریا مرده است
آسمان مرده
قاب در پوسیده و مرده
پلک هایم مرده
دیوار اما هنوز آبیست
آبی ژرف که تو را با خود برد
بغض از زیر دستانت گلویم را میفشارد
سکوت بر لب دوخته ام
می اندیشم به حرف هایم که ناگفته ماند در خیال تا ابد
چشمم را میبندم
بالش خاکستری سرد است و خیس است و آبی...


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 اسفند 1396 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
دلتنگی بیماری خوبی است حیف که ازش نمیشود خیلی بار برداشت همین طور به عمق می رود، گود میشود از یک نقطه شروع میکند و پیش میرود همه نشانها را هم میگیرد یعنی اولش یک شعری را میشنوی دلت تنگ میشود کسی را میخواهی که باشد کنار تو و آن شعر مثلا و نیست پس دلت تنگ میشود. اما کم کم همه جا را میگیرد. یک تکه ابر گوشه آسمان است دلت تنگ میشود. یک تکه ابر کنار آسمان نیست، دلت تنگ میشود. آفتابی افتاده روی برگی، برگی افتاده روی آبی، آبی پاشیده به صورتی، مویی، نگاهی! نگاهی افتاده به تصویری، تصویری رسیده از کسی، سبز آبی صورتی و تو دلت تنگ میشود همین طور تنگ میشود تولد است میخندند دلت تنگ میشود عزاست، میگریند. دلت تنگ میشود. اشک سرازیر است، اشک نمی آید. هوا خوب است. هوا بد است. باران است، توفان میشود. باران نیست. آفتاب داغ داغ است. تابستان، زمستان، شب، روز، وقت، بی وقت، دلت تنگ میشود، تنگ میشود!
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» با بسته ای کبریت وارد اتاق تاریکی می شوید... که یک شمع... یک چراغ نفتی و یک بخاری در آن است. ابتدا کدام یک را روشن می کنید؟





پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :