تبلیغات
آخرین تنها - برای تو که همیشه همین جایی...
آخرین تنها
برای تو که دیگر نیستی...
سعیده ی عزیزم
اگر داری اینو می‌خونی پس بدون جرات این رو پیدا کردم تا برات بنویسم.
پس خوش به حال من.
تو شاید من رو بشناسی اما اینو نمیدونی  که نوشتن برای من چقدر سخته...
اما این نوشته... سخت ترین چیزیه که تو تمام عمرم دارم می نویسم...
پس بذار به راحتی بیانش کنم تا شاید کمی از بار سنگینش کم کنم...
من با یکی آشنا شدم... و برام عجیبه که خیلی خیلی خیلی اتفاقی بود...
نه دنبالش بودم و نه می خواستم باهاش آشنا شم...
همش مثل یک طوفان عجیب بود که ناگهانی همه ی زندگی من رو دگرگون کرد...
اون برای هر جمله ی من جوابی داشت و من برای هر واژه اش کلمه ی تازه ای...
با همه وجودم حس کردم می‌خوام کنارم باشه اینکه می‌خوام بیشتر بشناسمش...
تا بتونم این مکالمه رو تا بی نهایت باهاش ادامه بدم...
حالا احساس عجیبی توی قلبم دارم...
اون همون کسیه که دنبالش بودم و می‌خوام برای تمام عمرم داشته باشمش...
اونه که میتونه عشق رو برای من معنی کنه و تا ابد عشق من باقی بمونه...
اون به شدت شیطون و دیوونه اس و همین من رو دیوونه تر می‌کنه و باعث شده لبخند مهمون همیشگی لب های من باشه... و با وجودش حس کنم خوشبختم...
به زندگی من معنی و جهت داده و بهم یاد داده این دنیا ارزش جنگیدن رو داره...
اون تویی سعیده...
و این همون خبر خوبه منه...
و اما خبر بد اینه که من نمی‌دونم چطور با تو باشم... و کنارت هر لحظه حس میکنم تو اولین قدم برای زندگی ام...
و این من رو می ترسونه...
چون با خودم فکر میکنم اگر با تو نباشم... خودم رو گم می کنم و دنیا برام دیگه ارزشی نداره...
دنیا و مسیر زندگی پر از پیچ و خم و پستی و بلندیه...
آدم ها ساده همدیگه رو پیدا میکنن و به همون سادگی گم می کنن...
اما عمیقأ این حس رو دارم که ما میتونیم همه چیز رو تغییر بدیم...
واقعا نمی‌دونم آخر و عاقبت ما چی میشه... حتی نمی‌دونم چرا دارم این حرفا رو بهت میگم... اما... دیوونه تو عطر و بوی خونه رو برام تداعی میکنی... ضمنا سلیقه ات هم خیلی خوبه...  و خب این یکی خیلی مهمه...
بهم زنگ بزن...
دوست دار تو
وحید



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 شهریور 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
دلتنگی بیماری خوبی است حیف که ازش نمیشود خیلی بار برداشت همین طور به عمق می رود، گود میشود از یک نقطه شروع میکند و پیش میرود همه نشانها را هم میگیرد یعنی اولش یک شعری را میشنوی دلت تنگ میشود کسی را میخواهی که باشد کنار تو و آن شعر مثلا و نیست پس دلت تنگ میشود. اما کم کم همه جا را میگیرد. یک تکه ابر گوشه آسمان است دلت تنگ میشود. یک تکه ابر کنار آسمان نیست، دلت تنگ میشود. آفتابی افتاده روی برگی، برگی افتاده روی آبی، آبی پاشیده به صورتی، مویی، نگاهی! نگاهی افتاده به تصویری، تصویری رسیده از کسی، سبز آبی صورتی و تو دلت تنگ میشود همین طور تنگ میشود تولد است میخندند دلت تنگ میشود عزاست، میگریند. دلت تنگ میشود. اشک سرازیر است، اشک نمی آید. هوا خوب است. هوا بد است. باران است، توفان میشود. باران نیست. آفتاب داغ داغ است. تابستان، زمستان، شب، روز، وقت، بی وقت، دلت تنگ میشود، تنگ میشود!
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» با بسته ای کبریت وارد اتاق تاریکی می شوید... که یک شمع... یک چراغ نفتی و یک بخاری در آن است. ابتدا کدام یک را روشن می کنید؟





پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :