تبلیغات
آخرین تنها - مطالب دی 1397
آخرین تنها
برای تو که دیگر نیستی...
ترجیح می‌دهی سکوت کنی.
...
چون گوشی برای شنیدن وجود ندارد.
و بین این دو جمله دریای کلماتی بود که به قیمت چند شب بیداری با بغض هایت فرو خورده ای.
چرا که بیانشان چیزی از دریای طوفانی دلت کم نمی‌کند
خدا رو شکر که جز او هیچکس را محرم نمیپندارم... اینطور دیگر حداقل شرمنده ی خودم از هر آنچه در من می گذرد نیستم.
و این شاید منتی باشد یا دینی بر‌گردنم یا ریسمان یا حریم یا زندان یا حرمت یا عشق یا هر آنچه میتوان نامش برد که جز او محرمی برای شنیدن حرف هایت سراغ نداری. و با خودت میگویی یا به او میگویم و یا به گور میبرم همه ی تکانه های دلم را.
میبینی سکوتم نیز پر از کلمات ادا نشده است.
سکوتی لبریز از فریاد کلماتی که دوست دارند بودن خودشان را انکار کنند.
سکوتی از سر خشم... و یا دلهره... و یا بغض... یا هر آن چیز لعنی شگفت آوری که تو قدرت بیرون ریختنش را نداری.
به ریتم موسیقی برخورد انگشتانم به صفحه ی گوشی که گوش میدهم... تفاوت هایم را می بینم و به این نتیجه می رسم که انگار این منم که سراغ آدم ها نمیروم بلکه مشکلات آنها محدودیت هایشان و همه ی آنچه نیستند مرا جذب میکند... من شیفته ی اشتباهاتشان می شوم و خیانت اوج قلیان احساسم که آنها را برای من پر رنگ تر میکند... آری این منم که تنها خود را غرق افکار خویش و خواسته های خود میبینم و تو اینبار ریتم تکرار من برای اشتباهاتی نیستی که بیایم و بگویم آدم ها میآیند به درستی یا اشتباه کنارت می‌گذراند و می روند... چون اینبار با همه ی وجودم حاضرم از آتش انکار بگذرم و خود را در معرض قضاوت قرار دهم تا همه بدانند اینبار این من در مقابل خودم شرمنده نیستم... اشتباه نکرده ام و این تویی که باید بدانی برای این من نه تکرار شدنی و نه قابل مقایسه ای... هیچکس در دنیا نیست که لایق قیاس تو باشد... که حتی فکر کند می تواند برای حتی ثانیه ای جای تو باشد... که بخواهد حتی جای نبودن های تو باشد... من حتی نبودن تو را به نبودن دیگری نمی فروشم... تو نباش بگذار این نبودن آنقدر وجود مرا پر کند که خیال بود و نبود همه چیز و همه کس را از من بگیرد
چون برای من دنیا یعنی تو و تو یعنی زندگی و زندگی تعبیر ظریف دخترانه ایست از هر آنچه تو از آن آموخته ای و هیچ دیگر نمیدانی نمی‌خواهی که بدانی... منم هم به همین خوشم... بگذار تقدیر درست همان چیزی که باورش ندارم برای من تصمیم بگیرد... درست همان چیزی که تو گفتی... 
هه... یادم آمد تازه که چقدر جمله قطار قطار بین دو جمله ی بالا پاک شدند...
آری این تعبیر سکوت من است... و جملاتی که با من به گور خواهد رفت... نجات دهنده در گور خفته است.



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 دی 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
واقعه نگاری ۱: 
فقط دارم فرار میکنم و این رو تنها خودم می‌دونم.
سه شنبه ... بیمارستان قائم ساعت چهار بامداد.
باید بخوابم... اما خوابم نمیبره.
صبر میکنم.
حس خوبیه.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 دی 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
درباره وبلاگ
دلتنگی بیماری خوبی است حیف که ازش نمیشود خیلی بار برداشت همین طور به عمق می رود، گود میشود از یک نقطه شروع میکند و پیش میرود همه نشانها را هم میگیرد یعنی اولش یک شعری را میشنوی دلت تنگ میشود کسی را میخواهی که باشد کنار تو و آن شعر مثلا و نیست پس دلت تنگ میشود. اما کم کم همه جا را میگیرد. یک تکه ابر گوشه آسمان است دلت تنگ میشود. یک تکه ابر کنار آسمان نیست، دلت تنگ میشود. آفتابی افتاده روی برگی، برگی افتاده روی آبی، آبی پاشیده به صورتی، مویی، نگاهی! نگاهی افتاده به تصویری، تصویری رسیده از کسی، سبز آبی صورتی و تو دلت تنگ میشود همین طور تنگ میشود تولد است میخندند دلت تنگ میشود عزاست، میگریند. دلت تنگ میشود. اشک سرازیر است، اشک نمی آید. هوا خوب است. هوا بد است. باران است، توفان میشود. باران نیست. آفتاب داغ داغ است. تابستان، زمستان، شب، روز، وقت، بی وقت، دلت تنگ میشود، تنگ میشود!
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» با بسته ای کبریت وارد اتاق تاریکی می شوید... که یک شمع... یک چراغ نفتی و یک بخاری در آن است. ابتدا کدام یک را روشن می کنید؟





پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :