آخرین تنها دلتنگی بیماری خوبی است حیف که ازش نمیشود خیلی بار برداشت همین طور به عمق می رود، گود میشود از یک نقطه شروع میکند و پیش میرود همه نشانها را هم میگیرد یعنی اولش یک شعری را میشنوی دلت تنگ میشود کسی را میخواهی که باشد کنار تو و آن شعر مثلا و نیست پس دلت تنگ میشود. اما کم کم همه جا را میگیرد. یک تکه ابر گوشه آسمان است دلت تنگ میشود. یک تکه ابر کنار آسمان نیست، دلت تنگ میشود. آفتابی افتاده روی برگی، برگی افتاده روی آبی، آبی پاشیده به صورتی، مویی، نگاهی! نگاهی افتاده به تصویری، تصویری رسیده از کسی، سبز آبی صورتی و تو دلت تنگ میشود همین طور تنگ میشود تولد است میخندند دلت تنگ میشود عزاست، میگریند. دلت تنگ میشود. اشک سرازیر است، اشک نمی آید. هوا خوب است. هوا بد است. باران است، توفان میشود. باران نیست. آفتاب داغ داغ است. تابستان، زمستان، شب، روز، وقت، بی وقت، دلت تنگ میشود، تنگ میشود! tag:http://vahidie.mihanblog.com 2019-10-11T22:47:44+01:00 mihanblog.com برای همه ی چمدان بسته ها... 2019-10-07T21:13:50+01:00 2019-10-07T21:13:50+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/319 وحید امیرعسجدی ‌من حالم خوب نیست و چه بد که فقط می‌توانم با تو حرف بزنم. با تویی که اسمت را میان این کلمه‌ها پنهان کرده‌ام و به روی خودم نمی‌آورم شبیه چه آدم افسرده و لج‌دراری شده‌ام. شبیه کسی که دیگران او را دوست نمی‌دارند. ولی تو از جهانم بیرون نمی‌روی. از مغزم بیرون نمی‌روی. و این شاید بزرگترین ادعای این دنیا باشد که حال مولانایی را دارم که شمس خود را از دست داده است. چرا؟ باور کن چرایی ماجرا زیاد مهم نیست. مهم این است که صبح با تو از خواب بیدار می‌شوم، با تو دوش می‌گیرم، با تو لباس می‌پوشم و با تو به بازار
من حالم خوب نیست و چه بد که فقط می‌توانم با تو حرف بزنم. با تویی که اسمت را میان این کلمه‌ها پنهان کرده‌ام و به روی خودم نمی‌آورم شبیه چه آدم افسرده و لج‌دراری شده‌ام. شبیه کسی که دیگران او را دوست نمی‌دارند. ولی تو از جهانم بیرون نمی‌روی. از مغزم بیرون نمی‌روی. و این شاید بزرگترین ادعای این دنیا باشد که حال مولانایی را دارم که شمس خود را از دست داده است. چرا؟ باور کن چرایی ماجرا زیاد مهم نیست. مهم این است که صبح با تو از خواب بیدار می‌شوم، با تو دوش می‌گیرم، با تو لباس می‌پوشم و با تو به بازار می‌روم. با تو با دیگران حرف می‌زنم، با تو شهر را متر می‌کنم، با تو سیگار می‌کشم و شب اندازه‌ی تو خسته‌ام. من هر روز به همین‌ها و نبودنت، به جای خالی بزرگی که شبیه یک سوراخ وسط سینه‌ام مانده فکر می‌کنم. به آدمی فکر می‌کنم که چقدر عجیب است و چقدر خوب رها کردن را فرا گرفته. راستی چه خبر؟ اگر سراغی از این رفیق گرفته باشی باید بگویم کارم را جدی گرفته ام ، همان «تلاش دو نفره مان برای رهایی». بیشتر وقت‌ها می‌پرسیدی پس کی تمام می‌شود؟ دیگر چه خبر؟ هفته‌ی دیگر دارم می‌روم عراق. می‌روم تا ببینم چه خبر است و هنوز از خودم می‌پرسم توی لامذهب را چه به حسین و اربعین؟ قرار بود با هم برویم. یعنی قرار بود تو من را ببری. امروز یک فیلمی می‌دیدم که شخصی می‌گفت قبل از رفتن، برای کسانی که همراهتان نیستند؛ نیت زیارت کنید. چشم، برای تو نیت می‌کنم. چه باک؟ خاک بر سرتر از آنی هستم که بتوانم در عالم معرفت کاری برای رفیقم، برادرم بکنم. احوالت چطور است؟ بابا هم خوب است. هفته‌ای چندبار با هم سیگار می‌کشیم و چایی می‌خوریم. حق باتوست راستی. کاش جای شاه‌زاده، گدازاده بودم. دیگر از چه بگویم میم عزیزم؟ چند ماه بیشتر است از تو خبر ندارم. خانه‌ام معمولا. جایی ندارم بروم. جایی هم بود با تو بود و لاغیر. آخر ماشین خریدی. مبارکت باشد، چرخش بچرخد عمری. چه شمال‌ها که باید می‌رفتیم، چه جاده‌ی خلوتی می‌رفتیم که می‌خورد به لواسان. چه گوش می‌کردیم؟ پرسیدن ندارد. جزیره، سیاوش قمیشی. مرور خاطرات و این همه حسرت پیرم می‌کند برادر. اما یک چیز مهم یاد گرفته‌ام در این چند وقت نبودنت، شاید هم بیشتر. یاد گرفتم که دیگر هیچ رفتنی آزارم نمی‌دهد. که تو برای من همه کس در این عالم بودی. معنی مونس را می‌دانی؟ یاد گرفتم که دیگر رفاقت نکنم. برایم خودم مرز بکشم به چه گستردگی. این چه نطفه‌ی ناقصی است که آدم‌ها یاد گرفته‌اند. «رفتن» را می‌گویم.
‌ای که بگیرند این سی سالگی را که همه اش از دست دادن بود.
از دست دادن تو...
تو هنوز زنده ای و نفس می کشی و من همچنان فکر می کنم.
روز... شب... شبانه روز... آنقدر که دیگر کارم به خواب دیدن تو رسیده است. خواب میبینم نشسته ای میان یک‌ساحل و من را صدا می زنی اما هر چه جوابت را می دهم نمی شنوی.
رنج‌ از این بیشتر میم عزیز؟ 
امروز می خواستم بیایم سراغت. جایی پیدایت کنم. برای بار نمی دانم چندم عذر بخواهم و حلالیت قبل سفر بگیرم. شانس که ندارم شاید بعد از تو خودم را این بار از دست بدهم.
این عراق رفتن بشود مایه ی شوم...
زیاد حرف زدم... ببخش... 
کاش بودی، کاش بودی در مغزم مدام تکرار می شود.
راستی، من یک جای بزرگ در رفاقتمان برای تو کم گذاشته ام.
آنجا که به امان خدا رها کردن آدم‌های زندگی را یاد گرفتی و شک نکن مثل آوار یک روز روی سرت خراب می شود.
کی یاد گرفتی که من نفهمیدم؟ باید جلویت را می گرفتم. 
و تو چه میدانی... چه می دانی؟ 
شبیه آدم افسرده و لج درآری شده ام که همه را بابت کارهایش عصبانی می کند.
حالا شاید یک روز بخت مرا در این سی سالگی خوب نوشتند.
کسی چه می داند؟ که خداوند آدم های تنها و بی مونسش را بیشتر از پیامبرانش دوست می دارد...
میم عزیزم.

]]>
من شاعر نیستم... 2019-05-14T19:03:30+01:00 2019-05-14T19:03:30+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/318 وحید امیرعسجدی چقدر ساده به هم ریختی روان مرابریده غصّه ی دل کندنت امان مراقبول کن که مخاطب پسند خواهد شدبه هر زبان بنویسند داستان مراگذشتی از من و شب های خالی از غزلمگرفته حسرت دستان تو جهان مراسریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیزشکسته در دل خود صورت جوان مرابه فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاهخدا گرفت به دست تو امتحان مرانه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیلبگیر خنجر و در دم بگیر جان مراتو را به حرمت عشقت قسم بیا برگردبیا و تلخ تر از این مکن دهان مراچه روزگار غریبی است بعد رفتن توبغل گرفته غمی کهنه آسمان مراتو نیم دیگر م چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد

به هر زبان بنویسند داستان مرا

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم

گرفته حسرت دستان تو جهان مرا

سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز

شکسته در دل خود صورت جوان مرا

به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه

خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل

بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد

بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا

چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو

بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی

تمام کن غم و اندوه سالیان مرا

]]>
چرا باید خوابت را ببینم... آن هم با اینهمه پریشانی. 2019-01-03T05:50:24+01:00 2019-01-03T05:50:24+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/317 وحید امیرعسجدی ترجیح می‌دهی سکوت کنی....چون گوشی برای شنیدن وجود ندارد.و بین این دو جمله دریای کلماتی بود که به قیمت چند شب بیداری با بغض هایت فرو خورده ای.چرا که بیانشان چیزی از دریای طوفانی دلت کم نمی‌کندخدا رو شکر که جز او هیچکس را محرم نمیپندارم... اینطور دیگر حداقل شرمنده ی خودم از هر آنچه در من می گذرد نیستم.و این شاید منتی باشد یا دینی بر‌گردنم یا ریسمان یا حریم یا زندان یا حرمت یا عشق یا هر آنچه میتوان نامش برد که جز او محرمی برای شنیدن حرف هایت سراغ نداری. و با خودت میگویی یا به او میگویم و یا به گور ...
چون گوشی برای شنیدن وجود ندارد.
و بین این دو جمله دریای کلماتی بود که به قیمت چند شب بیداری با بغض هایت فرو خورده ای.
چرا که بیانشان چیزی از دریای طوفانی دلت کم نمی‌کند
خدا رو شکر که جز او هیچکس را محرم نمیپندارم... اینطور دیگر حداقل شرمنده ی خودم از هر آنچه در من می گذرد نیستم.
و این شاید منتی باشد یا دینی بر‌گردنم یا ریسمان یا حریم یا زندان یا حرمت یا عشق یا هر آنچه میتوان نامش برد که جز او محرمی برای شنیدن حرف هایت سراغ نداری. و با خودت میگویی یا به او میگویم و یا به گور میبرم همه ی تکانه های دلم را.
میبینی سکوتم نیز پر از کلمات ادا نشده است.
سکوتی لبریز از فریاد کلماتی که دوست دارند بودن خودشان را انکار کنند.
سکوتی از سر خشم... و یا دلهره... و یا بغض... یا هر آن چیز لعنی شگفت آوری که تو قدرت بیرون ریختنش را نداری.
به ریتم موسیقی برخورد انگشتانم به صفحه ی گوشی که گوش میدهم... تفاوت هایم را می بینم و به این نتیجه می رسم که انگار این منم که سراغ آدم ها نمیروم بلکه مشکلات آنها محدودیت هایشان و همه ی آنچه نیستند مرا جذب میکند... من شیفته ی اشتباهاتشان می شوم و خیانت اوج قلیان احساسم که آنها را برای من پر رنگ تر میکند... آری این منم که تنها خود را غرق افکار خویش و خواسته های خود میبینم و تو اینبار ریتم تکرار من برای اشتباهاتی نیستی که بیایم و بگویم آدم ها میآیند به درستی یا اشتباه کنارت می‌گذراند و می روند... چون اینبار با همه ی وجودم حاضرم از آتش انکار بگذرم و خود را در معرض قضاوت قرار دهم تا همه بدانند اینبار این من در مقابل خودم شرمنده نیستم... اشتباه نکرده ام و این تویی که باید بدانی برای این من نه تکرار شدنی و نه قابل مقایسه ای... هیچکس در دنیا نیست که لایق قیاس تو باشد... که حتی فکر کند می تواند برای حتی ثانیه ای جای تو باشد... که بخواهد حتی جای نبودن های تو باشد... من حتی نبودن تو را به نبودن دیگری نمی فروشم... تو نباش بگذار این نبودن آنقدر وجود مرا پر کند که خیال بود و نبود همه چیز و همه کس را از من بگیرد
چون برای من دنیا یعنی تو و تو یعنی زندگی و زندگی تعبیر ظریف دخترانه ایست از هر آنچه تو از آن آموخته ای و هیچ دیگر نمیدانی نمی‌خواهی که بدانی... منم هم به همین خوشم... بگذار تقدیر درست همان چیزی که باورش ندارم برای من تصمیم بگیرد... درست همان چیزی که تو گفتی... 
هه... یادم آمد تازه که چقدر جمله قطار قطار بین دو جمله ی بالا پاک شدند...
آری این تعبیر سکوت من است... و جملاتی که با من به گور خواهد رفت... نجات دهنده در گور خفته است.

]]>
بدون عنوان 2018-12-27T00:39:12+01:00 2018-12-27T00:39:12+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/316 وحید امیرعسجدی واقعه نگاری ۱: فقط دارم فرار میکنم و این رو تنها خودم می‌دونم.سه شنبه ... بیمارستان قائم ساعت چهار بامداد.باید بخوابم... اما خوابم نمیبره.صبر میکنم.حس خوبیه. فقط دارم فرار میکنم و این رو تنها خودم می‌دونم.
سه شنبه ... بیمارستان قائم ساعت چهار بامداد.
باید بخوابم... اما خوابم نمیبره.
صبر میکنم.
حس خوبیه.
]]>
یادم باشد... 2018-11-21T19:37:10+01:00 2018-11-21T19:37:10+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/315 وحید امیرعسجدی یاﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ..ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﺯﺷﺖ ... ﭼﺎﻗﯽ ﯾﺎ ﻻﻏﺮ ...ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽﺟﻨﮕﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻭ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ ..ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻨﺖ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺶ ... ﻣﺎﻟﺶ ... ﺷﺨﺼﯿﯿﺘﺶ ... ﺁﺑﺮﻭ ﻭ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﺵ ...ﺣﺘﯽ ﺷﺮﻓﺶ ...ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﻮ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷﯽ ...ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ می دارد..ﺣﺮﻣﺖ ﺟﻤﻠﻪﺀ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﺍ ... ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﯿﺘﭙﺪ ﻭﭼﺸﻤﯽ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﺍﺳﺖ ... ﺍﻣﺎ ...ﺍﻣﺎ ﺍﮔﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ..ﺑﻪ ﮐ یاﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ..

ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﺯﺷﺖ ... ﭼﺎﻗﯽ ﯾﺎ ﻻﻏﺮ ...

ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽﺟﻨﮕﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻭ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ ..

ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻨﺖ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...

ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺶ ... ﻣﺎﻟﺶ ... ﺷﺨﺼﯿﯿﺘﺶ ... ﺁﺑﺮﻭ ﻭ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﺵ ...

ﺣﺘﯽ ﺷﺮﻓﺶ ...ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﻮ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷﯽ ...

ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ می دارد..

ﺣﺮﻣﺖ ﺟﻤﻠﻪﺀ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﺍ ... ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﯿﺘﭙﺪ ﻭ

ﭼﺸﻤﯽ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﺍﺳﺖ ... ﺍﻣﺎ ...ﺍﻣﺎ ﺍﮔﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ..

ﺑﻪ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯾﯽ ﻣﯿﺮﻭﺩ ... ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎﺷﺪ ...

ﺣﺘﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪﺀ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﺪ ... ﮔﺎﻫﯽ ﺣﺘﯽ ﺑﯽ ﺑﻬاﻧﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ ...

ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﻭﺩ ... ﺟﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮ ...

ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻭ ﻧﺎﮐﺲ ﺧﺮﺝ ﻧﮑﻦ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ...

برای ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ...

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ..

ﻭ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺗﻮ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ...

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻘﯿﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﺻﺪﺍ ﺭﺍﻫﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﻭﻧﺪ ...

ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ...♥ ]]>
برای تو که همیشه همین جایی... 2018-09-12T20:39:33+01:00 2018-09-12T20:39:33+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/314 وحید امیرعسجدی سعیده ی عزیزماگر داری اینو می‌خونی پس بدون جرات این رو پیدا کردم تا برات بنویسم.پس خوش به حال من.تو شاید من رو بشناسی اما اینو نمیدونی  که نوشتن برای من چقدر سخته...اما این نوشته... سخت ترین چیزیه که تو تمام عمرم دارم می نویسم...پس بذار به راحتی بیانش کنم تا شاید کمی از بار سنگینش کم کنم...من با یکی آشنا شدم... و برام عجیبه که خیلی خیلی خیلی اتفاقی بود...نه دنبالش بودم و نه می خواستم باهاش آشنا شم...همش مثل یک طوفان عجیب بود که ناگهانی همه ی زندگی من رو دگرگون کرد...اون برای هر جمله ی من سعیده ی عزیزم
اگر داری اینو می‌خونی پس بدون جرات این رو پیدا کردم تا برات بنویسم.
پس خوش به حال من.
تو شاید من رو بشناسی اما اینو نمیدونی  که نوشتن برای من چقدر سخته...
اما این نوشته... سخت ترین چیزیه که تو تمام عمرم دارم می نویسم...
پس بذار به راحتی بیانش کنم تا شاید کمی از بار سنگینش کم کنم...
من با یکی آشنا شدم... و برام عجیبه که خیلی خیلی خیلی اتفاقی بود...
نه دنبالش بودم و نه می خواستم باهاش آشنا شم...
همش مثل یک طوفان عجیب بود که ناگهانی همه ی زندگی من رو دگرگون کرد...
اون برای هر جمله ی من جوابی داشت و من برای هر واژه اش کلمه ی تازه ای...
با همه وجودم حس کردم می‌خوام کنارم باشه اینکه می‌خوام بیشتر بشناسمش...
تا بتونم این مکالمه رو تا بی نهایت باهاش ادامه بدم...
حالا احساس عجیبی توی قلبم دارم...
اون همون کسیه که دنبالش بودم و می‌خوام برای تمام عمرم داشته باشمش...
اونه که میتونه عشق رو برای من معنی کنه و تا ابد عشق من باقی بمونه...
اون به شدت شیطون و دیوونه اس و همین من رو دیوونه تر می‌کنه و باعث شده لبخند مهمون همیشگی لب های من باشه... و با وجودش حس کنم خوشبختم...
به زندگی من معنی و جهت داده و بهم یاد داده این دنیا ارزش جنگیدن رو داره...
اون تویی سعیده...
و این همون خبر خوبه منه...
و اما خبر بد اینه که من نمی‌دونم چطور با تو باشم... و کنارت هر لحظه حس میکنم تو اولین قدم برای زندگی ام...
و این من رو می ترسونه...
چون با خودم فکر میکنم اگر با تو نباشم... خودم رو گم می کنم و دنیا برام دیگه ارزشی نداره...
دنیا و مسیر زندگی پر از پیچ و خم و پستی و بلندیه...
آدم ها ساده همدیگه رو پیدا میکنن و به همون سادگی گم می کنن...
اما عمیقأ این حس رو دارم که ما میتونیم همه چیز رو تغییر بدیم...
واقعا نمی‌دونم آخر و عاقبت ما چی میشه... حتی نمی‌دونم چرا دارم این حرفا رو بهت میگم... اما... دیوونه تو عطر و بوی خونه رو برام تداعی میکنی... ضمنا سلیقه ات هم خیلی خوبه...  و خب این یکی خیلی مهمه...
بهم زنگ بزن...
دوست دار تو
وحید

]]>
تجسم یک رویا 2018-07-12T21:08:51+01:00 2018-07-12T21:08:51+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/313 وحید امیرعسجدی بهم گفت نمی‌خوام هیچ وقت از دستت بدم... من هرگز بهش نگفتم...درست وقتی دست دیگری رو در دست گرفتی من رو برای همیشه از دست دادی... من هرگز بهش نگفتم...
درست وقتی دست دیگری رو در دست گرفتی 
من رو برای همیشه از دست دادی...
]]>
تهران که دریا نداره... 2018-05-26T22:19:53+01:00 2018-05-26T22:19:53+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/312 وحید امیرعسجدی از بالای بام تهران درست جایی که به من پشت کردی... و همه ی نشونی ها رو پاک کردی تا ا ا ا ا ا ا رد سر انگشتان که رو مچ دستم لیز میخورد... دارم نگاه میکنم به بادبان های برافراشته ی کشتی هایی که باد داره به این طرف و اون طرف میکشوندشون... شکل تنهایی... 2018-04-26T16:47:08+01:00 2018-04-26T16:47:08+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/311 وحید امیرعسجدی سال‌هاست فکر می‌کردم: «جدا از ملاک‌هایی مثل: تیپ، قد، هیکل، چشم‌های کشیده یا درشت، لب‌های قلوه‌ای یا باریک، میزان تحصیلات و محل زندگی، چیز مهم‌تری مثل شکل تنهایی هم ملاک شروع یک رابطه باید باشد. جدا از این‌که وزنت چقدر است؟ محل زندگیت کجاست؟ و خیلی روشن‌فکرانه‌تر که بشود بپرسیم چه کتاب‌هایی می‌خوانی؟ بپرسیم رابطه‌ات با تنهایی خودت چه شکلی است؟ اصلاً وقتی تنها می‌شوی چه شکلی می‌شوی؟ سیگار میکشی؟ فرار می‌کنی به مهمانی‌ها یا دراز می‌کشی روی تختت و فکر میکنی؟ گریه میکنی؟ یا قرص خواب‌آور می‌خوری که ه سال‌هاست فکر می‌کردم: «جدا از ملاک‌هایی مثل: تیپ، قد، هیکل، چشم‌های کشیده یا درشت، لب‌های قلوه‌ای یا باریک، میزان تحصیلات و محل زندگی، چیز مهم‌تری مثل شکل تنهایی هم ملاک شروع یک رابطه باید باشد. جدا از این‌که وزنت چقدر است؟ محل زندگیت کجاست؟ و خیلی روشن‌فکرانه‌تر که بشود بپرسیم چه کتاب‌هایی می‌خوانی؟ بپرسیم رابطه‌ات با تنهایی خودت چه شکلی است؟ اصلاً وقتی تنها می‌شوی چه شکلی می‌شوی؟ سیگار میکشی؟ فرار می‌کنی به مهمانی‌ها یا دراز می‌کشی روی تختت و فکر میکنی؟ گریه میکنی؟ یا قرص خواب‌آور می‌خوری که هرچه سریع‌تر خوابت ببرد؟»؛ آدم‌ها جدا از تناسب ظاهری، جدا از طرز تفکر و طبقة اجتماعی برای شروع یک رابطه باید از تنهایی‌های هم خبر داشته باشند؛ شکل تنهایی‌شان به شکل تنهایی هم بخورد. باور کنید با تنهایی‌های خیلی متفاوت از هم، اگر کنار هم قرار بگیرید فقط عکس‌هایتان از تکی به دوتایی تبدیل می‌شود، همچنان او روی تخت دراز می‌کشد و سیگار می‌کشد، و تنهایی شما دستتان را می‌گیرد و پرت می‌کند توی یک مهمانی، و بعد او عکس‌های شما را در مهمانی می‌بیند و با خودش می‌گوید: دیدی، دیدی او به هیچ جایش هم نبود، شما هم با خودتان می‌گویید: کجا بود وقتی من درست وسط آهنگ‌های ابی بغض کرده بودم؟ درک‌کردن فقط این نیست که به کسی که دوستش دارید اجازه بدهید با دوست‌هایش مجردی به شمال برود، درک‌کردن یعنی بدانید کسی که دوستش دارید بعد از ماه‌ها تنهایی، کنار پنجره فقط تنها نیست حالا دلتنگ هم هست. ]]> سیگار پشت سیگار... 2018-04-20T19:28:56+01:00 2018-04-20T19:28:56+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/310 وحید امیرعسجدی همیشه بهم میگفت سیگار نکش... و من با سکوت همیشگیم رضایت میدادم و رضایت می گرفتم که این آخریه... نخ به نخ روزهام سوختن تا آخرش همونی بشه که همیشه ازش میترسیدم...و تنها فرقش اقیانوس کلماتیه که تو سینما دفن شدن...آخرین بار که صداشو شنیدم قسمم داد به ارزشمند ترین چیزی که تو دنیا وجود داره... و من سیگار دیگه ای روشن کردم شاید بفهمه... اما هیچ وقت نفهمید ما حاضریم برای اونکه پای ما می مونه نفس نفس میسوزه ...جونمونم بدیم... منو یادت... 2018-04-18T23:00:32+01:00 2018-04-18T23:00:32+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/309 وحید امیرعسجدی  درد عمیقی به قلبم سر زد و رفت اون عشق قدیمی یواشکی پَر زدو رفتتموم شده هرچی که بین منو اونه حالا رفته به من میگه دیوونههنوزم دلمو داره میسوزونه گذشتم ازش نمیخوام دیگه برگردهاز زندگی منو دلخور کرده میدونم تا حالا جامو پُر کردهمنو دلتنگی منو تنهایی منو یادت توی این دنیا کسی مثل من نمیخوادتهنوزم تنها آرزوی من رو زمینی دیگه مثل من توی این دنیا نمیبینییه بغضی گلومو گرفته این روزا که میخوام بمونم با خودم تنهانمیخوام دل هیشکی برام بسوزه یه عشق قدیمی تو قلبم جا موندهخاطراتو به من برگردونده بی  درد عمیقی به قلبم سر زد و رفت اون عشق قدیمی یواشکی پَر زدو رفت

تموم شده هرچی که بین منو اونه حالا رفته به من میگه دیوونه

هنوزم دلمو داره میسوزونه گذشتم ازش نمیخوام دیگه برگرده

از زندگی منو دلخور کرده میدونم تا حالا جامو پُر کرده

منو دلتنگی منو تنهایی منو یادت توی این دنیا کسی مثل من نمیخوادت

هنوزم تنها آرزوی من رو زمینی دیگه مثل من توی این دنیا نمیبینی

یه بغضی گلومو گرفته این روزا که میخوام بمونم با خودم تنها

نمیخوام دل هیشکی برام بسوزه یه عشق قدیمی تو قلبم جا مونده

خاطراتو به من برگردونده بی تو پرسه زدن کار هر روزه...

]]>
من این راه دراز را آمدم تا تو را ببینم... 2018-04-17T06:27:35+01:00 2018-04-17T06:27:35+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/308 وحید امیرعسجدی دلم به بوی تو آغشته است. سپیده دمان کلمات سرگردان بر می خیزند و خواب آلوده دهان مرا میجویند!کجای جهان رفته ای؟ باز نمی گردی، میدانم!نشان قدمهایت چون دام پرندگان همه سویی ریخته است.باز نمی گردی، میدانم! و شعر چون گنجشک بخار آلودی بر بام زمستانی به پاره یخی بدل خواهد شد.من این راه دراز را آمده ام که تو را ببینم. زمین شخم زده را دیده ام، پاره خشت و ماه بریده را دیده ام، شگفت کودکان و پایمال علفها را دیده ام، سایبانی خاک و شعله ی آه را دیده ام، باد را دیده ام، و تو را ندیدم ... دلم به بوی تو آغشته است. سپیده دمان کلمات سرگردان بر می خیزند و خواب آلوده دهان مرا میجویند!

کجای جهان رفته ای؟ باز نمی گردی، میدانم!نشان قدمهایت چون دام پرندگان همه سویی ریخته است.

باز نمی گردی، میدانم! و شعر چون گنجشک بخار آلودی بر بام زمستانی به پاره یخی بدل خواهد شد.

من این راه دراز را آمده ام که تو را ببینم. زمین شخم زده را دیده ام، پاره خشت و ماه بریده را دیده ام، شگفت کودکان و پایمال علفها را دیده ام، سایبانی خاک و شعله ی آه را دیده ام، باد را دیده ام،

 و تو را ندیدم ...

]]>
اما... اگر... شاید... 2018-04-16T14:22:34+01:00 2018-04-16T14:22:34+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/307 وحید امیرعسجدی اگه به تو نمیگفتم حرفامو اگه نمیگفتم چقد دوست دارم الان بودیشاید اگه نمیفهمیدی اینو که تورو زیاد از حد دوست دارم الان بودیمث یه سایه همرات اومدم مطمئن شم که تو آرامشی نمیدونستم خستت میکنم یه روزتورو اگه کمتر میدیدمت اگه میذاشتم دلتنگم بشی اینجا بودی کنارم هنوزبدون تو شبام پر از غمو سرماست آره بدون تو ته راهمه ته دنیاستبدون تو شبام پر از غم و آهه اگه تنها بری میبینی آخرش اشتباهه آره این گناهه نگرانت میشدم نمیدیدمت حتی چند ساعت به بودن تو دلم عاشقونه کرده بود عادتولی فایده نداشت اون همه تلاش اگه به تو نمیگفتم حرفامو اگه نمیگفتم چقد دوست دارم الان بودی
شاید اگه نمیفهمیدی اینو که تورو زیاد از حد دوست دارم الان بودی
مث یه سایه همرات اومدم مطمئن شم که تو آرامشی نمیدونستم خستت میکنم یه روز
تورو اگه کمتر میدیدمت اگه میذاشتم دلتنگم بشی اینجا بودی کنارم هنوز
بدون تو شبام پر از غمو سرماست آره بدون تو ته راهمه ته دنیاست
بدون تو شبام پر از غم و آهه اگه تنها بری میبینی آخرش اشتباهه آره این گناهه
نگرانت میشدم نمیدیدمت حتی چند ساعت به بودن تو دلم عاشقونه کرده بود عادت
ولی فایده نداشت اون همه تلاش تو رسیده بودی به آخراش
از خدا میخوام روزات بگذره خوشحال و راحت از ته دلم زندگی رو با عشق میخوام واست
باز خیسه چشام ولی نمیخوام باز دلت بسوزه دیگه برام...
آره این گناهه...
]]>
زندگی ... عشق ... مرگ... ابدیت 2018-04-14T16:11:21+01:00 2018-04-14T16:11:21+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/306 وحید امیرعسجدی حتی کلمات هم مو نمیزنن... همون حرف ها همون رفتار همون کارها دقیق بدون حتی ذره ای تفاوت ... نه دیگه مشخصه گمونم مشکل منم... وگرنه چرا باید کلمه به کلمه ای که از زبون شکست زندگیت که خیال عشق رو لبش و رفتارش بود واژه به واژه از همونی بشنوی که انگار اونم ادعا میکرد... خدایا یه دقیقه بیا پایین بگو بهم چیکار کنم.. تو که میتونی قضاوت کنی به خاطر حسم و همه اونچه شنیدم کنار رفتم از سر راه حسس که فکر میکردم تمام زندگیمه حالا دلیل همه ی اون انتظار ها ... حالا جواب همه ی اونچه به خاطرش صبر کردم منتظر مو گاهی سکوت سزای سبک سریست... 2018-04-13T17:03:33+01:00 2018-04-13T17:03:33+01:00 tag:http://vahidie.mihanblog.com/post/303 وحید امیرعسجدی گاهی ... گاهی بعضی جمله ها چقدر سنگینن و چه معنی دوگانه ای دارن... وقتی از سمت خودت نگاه میکنی و میگی یعنی من این بودم و حالا هراوچه که اتفاق بیفته تایید این ادعاس که بالاخره همون طوری شد که میگفتی فکر میکردی میترسیدی و یا انتظار داشتی... به قول صادق بزرگ... اگه قسمت اینه... ریدم به این قسمت...پایان. پایان.]]>