تبلیغات
آخرین تنها - مطالب وحید امیرعسجدی
آخرین تنها
برای تو که دیگر نیستی...

من حالم خوب نیست و چه بد که فقط می‌توانم با تو حرف بزنم. با تویی که اسمت را میان این کلمه‌ها پنهان کرده‌ام و به روی خودم نمی‌آورم شبیه چه آدم افسرده و لج‌دراری شده‌ام. شبیه کسی که دیگران او را دوست نمی‌دارند. ولی تو از جهانم بیرون نمی‌روی. از مغزم بیرون نمی‌روی. و این شاید بزرگترین ادعای این دنیا باشد که حال مولانایی را دارم که شمس خود را از دست داده است. چرا؟ باور کن چرایی ماجرا زیاد مهم نیست. مهم این است که صبح با تو از خواب بیدار می‌شوم، با تو دوش می‌گیرم، با تو لباس می‌پوشم و با تو به بازار می‌روم. با تو با دیگران حرف می‌زنم، با تو شهر را متر می‌کنم، با تو سیگار می‌کشم و شب اندازه‌ی تو خسته‌ام. من هر روز به همین‌ها و نبودنت، به جای خالی بزرگی که شبیه یک سوراخ وسط سینه‌ام مانده فکر می‌کنم. به آدمی فکر می‌کنم که چقدر عجیب است و چقدر خوب رها کردن را فرا گرفته. راستی چه خبر؟ اگر سراغی از این رفیق گرفته باشی باید بگویم کارم را جدی گرفته ام ، همان «تلاش دو نفره مان برای رهایی». بیشتر وقت‌ها می‌پرسیدی پس کی تمام می‌شود؟ دیگر چه خبر؟ هفته‌ی دیگر دارم می‌روم عراق. می‌روم تا ببینم چه خبر است و هنوز از خودم می‌پرسم توی لامذهب را چه به حسین و اربعین؟ قرار بود با هم برویم. یعنی قرار بود تو من را ببری. امروز یک فیلمی می‌دیدم که شخصی می‌گفت قبل از رفتن، برای کسانی که همراهتان نیستند؛ نیت زیارت کنید. چشم، برای تو نیت می‌کنم. چه باک؟ خاک بر سرتر از آنی هستم که بتوانم در عالم معرفت کاری برای رفیقم، برادرم بکنم. احوالت چطور است؟ بابا هم خوب است. هفته‌ای چندبار با هم سیگار می‌کشیم و چایی می‌خوریم. حق باتوست راستی. کاش جای شاه‌زاده، گدازاده بودم. دیگر از چه بگویم میم عزیزم؟ چند ماه بیشتر است از تو خبر ندارم. خانه‌ام معمولا. جایی ندارم بروم. جایی هم بود با تو بود و لاغیر. آخر ماشین خریدی. مبارکت باشد، چرخش بچرخد عمری. چه شمال‌ها که باید می‌رفتیم، چه جاده‌ی خلوتی می‌رفتیم که می‌خورد به لواسان. چه گوش می‌کردیم؟ پرسیدن ندارد. جزیره، سیاوش قمیشی. مرور خاطرات و این همه حسرت پیرم می‌کند برادر. اما یک چیز مهم یاد گرفته‌ام در این چند وقت نبودنت، شاید هم بیشتر. یاد گرفتم که دیگر هیچ رفتنی آزارم نمی‌دهد. که تو برای من همه کس در این عالم بودی. معنی مونس را می‌دانی؟ یاد گرفتم که دیگر رفاقت نکنم. برایم خودم مرز بکشم به چه گستردگی. این چه نطفه‌ی ناقصی است که آدم‌ها یاد گرفته‌اند. «رفتن» را می‌گویم.
‌ای که بگیرند این سی سالگی را که همه اش از دست دادن بود.
از دست دادن تو...
تو هنوز زنده ای و نفس می کشی و من همچنان فکر می کنم.
روز... شب... شبانه روز... آنقدر که دیگر کارم به خواب دیدن تو رسیده است. خواب میبینم نشسته ای میان یک‌ساحل و من را صدا می زنی اما هر چه جوابت را می دهم نمی شنوی.
رنج‌ از این بیشتر میم عزیز؟ 
امروز می خواستم بیایم سراغت. جایی پیدایت کنم. برای بار نمی دانم چندم عذر بخواهم و حلالیت قبل سفر بگیرم. شانس که ندارم شاید بعد از تو خودم را این بار از دست بدهم.
این عراق رفتن بشود مایه ی شوم...
زیاد حرف زدم... ببخش... 
کاش بودی، کاش بودی در مغزم مدام تکرار می شود.
راستی، من یک جای بزرگ در رفاقتمان برای تو کم گذاشته ام.
آنجا که به امان خدا رها کردن آدم‌های زندگی را یاد گرفتی و شک نکن مثل آوار یک روز روی سرت خراب می شود.
کی یاد گرفتی که من نفهمیدم؟ باید جلویت را می گرفتم. 
و تو چه میدانی... چه می دانی؟ 
شبیه آدم افسرده و لج درآری شده ام که همه را بابت کارهایش عصبانی می کند.
حالا شاید یک روز بخت مرا در این سی سالگی خوب نوشتند.
کسی چه می داند؟ که خداوند آدم های تنها و بی مونسش را بیشتر از پیامبرانش دوست می دارد...
میم عزیزم.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 مهر 1398 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد

به هر زبان بنویسند داستان مرا

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم

گرفته حسرت دستان تو جهان مرا

سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز

شکسته در دل خود صورت جوان مرا

به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه

خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل

بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد

بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا

چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو

بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی

تمام کن غم و اندوه سالیان مرا



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
ترجیح می‌دهی سکوت کنی.
...
چون گوشی برای شنیدن وجود ندارد.
و بین این دو جمله دریای کلماتی بود که به قیمت چند شب بیداری با بغض هایت فرو خورده ای.
چرا که بیانشان چیزی از دریای طوفانی دلت کم نمی‌کند
خدا رو شکر که جز او هیچکس را محرم نمیپندارم... اینطور دیگر حداقل شرمنده ی خودم از هر آنچه در من می گذرد نیستم.
و این شاید منتی باشد یا دینی بر‌گردنم یا ریسمان یا حریم یا زندان یا حرمت یا عشق یا هر آنچه میتوان نامش برد که جز او محرمی برای شنیدن حرف هایت سراغ نداری. و با خودت میگویی یا به او میگویم و یا به گور میبرم همه ی تکانه های دلم را.
میبینی سکوتم نیز پر از کلمات ادا نشده است.
سکوتی لبریز از فریاد کلماتی که دوست دارند بودن خودشان را انکار کنند.
سکوتی از سر خشم... و یا دلهره... و یا بغض... یا هر آن چیز لعنی شگفت آوری که تو قدرت بیرون ریختنش را نداری.
به ریتم موسیقی برخورد انگشتانم به صفحه ی گوشی که گوش میدهم... تفاوت هایم را می بینم و به این نتیجه می رسم که انگار این منم که سراغ آدم ها نمیروم بلکه مشکلات آنها محدودیت هایشان و همه ی آنچه نیستند مرا جذب میکند... من شیفته ی اشتباهاتشان می شوم و خیانت اوج قلیان احساسم که آنها را برای من پر رنگ تر میکند... آری این منم که تنها خود را غرق افکار خویش و خواسته های خود میبینم و تو اینبار ریتم تکرار من برای اشتباهاتی نیستی که بیایم و بگویم آدم ها میآیند به درستی یا اشتباه کنارت می‌گذراند و می روند... چون اینبار با همه ی وجودم حاضرم از آتش انکار بگذرم و خود را در معرض قضاوت قرار دهم تا همه بدانند اینبار این من در مقابل خودم شرمنده نیستم... اشتباه نکرده ام و این تویی که باید بدانی برای این من نه تکرار شدنی و نه قابل مقایسه ای... هیچکس در دنیا نیست که لایق قیاس تو باشد... که حتی فکر کند می تواند برای حتی ثانیه ای جای تو باشد... که بخواهد حتی جای نبودن های تو باشد... من حتی نبودن تو را به نبودن دیگری نمی فروشم... تو نباش بگذار این نبودن آنقدر وجود مرا پر کند که خیال بود و نبود همه چیز و همه کس را از من بگیرد
چون برای من دنیا یعنی تو و تو یعنی زندگی و زندگی تعبیر ظریف دخترانه ایست از هر آنچه تو از آن آموخته ای و هیچ دیگر نمیدانی نمی‌خواهی که بدانی... منم هم به همین خوشم... بگذار تقدیر درست همان چیزی که باورش ندارم برای من تصمیم بگیرد... درست همان چیزی که تو گفتی... 
هه... یادم آمد تازه که چقدر جمله قطار قطار بین دو جمله ی بالا پاک شدند...
آری این تعبیر سکوت من است... و جملاتی که با من به گور خواهد رفت... نجات دهنده در گور خفته است.



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 دی 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
واقعه نگاری ۱: 
فقط دارم فرار میکنم و این رو تنها خودم می‌دونم.
سه شنبه ... بیمارستان قائم ساعت چهار بامداد.
باید بخوابم... اما خوابم نمیبره.
صبر میکنم.
حس خوبیه.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 دی 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
یاﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ..

ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﺯﺷﺖ ... ﭼﺎﻗﯽ ﯾﺎ ﻻﻏﺮ ...

ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽﺟﻨﮕﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻭ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ ..

ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻨﺖ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...

ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺶ ... ﻣﺎﻟﺶ ... ﺷﺨﺼﯿﯿﺘﺶ ... ﺁﺑﺮﻭ ﻭ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﺵ ...

ﺣﺘﯽ ﺷﺮﻓﺶ ...ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﻮ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷﯽ ...

ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ می دارد..

ﺣﺮﻣﺖ ﺟﻤﻠﻪﺀ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﺍ ... ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﯿﺘﭙﺪ ﻭ

ﭼﺸﻤﯽ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﺍﺳﺖ ... ﺍﻣﺎ ...ﺍﻣﺎ ﺍﮔﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ..

ﺑﻪ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯾﯽ ﻣﯿﺮﻭﺩ ... ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎﺷﺪ ...

ﺣﺘﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪﺀ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﺪ ... ﮔﺎﻫﯽ ﺣﺘﯽ ﺑﯽ ﺑﻬاﻧﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ ...

ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﻭﺩ ... ﺟﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮ ...

ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻭ ﻧﺎﮐﺲ ﺧﺮﺝ ﻧﮑﻦ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ...

برای ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ...

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ..

ﻭ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺗﻮ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ...

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻘﯿﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﺻﺪﺍ ﺭﺍﻫﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﻭﻧﺪ ...

ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ...♥

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آبان 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
سعیده ی عزیزم
اگر داری اینو می‌خونی پس بدون جرات این رو پیدا کردم تا برات بنویسم.
پس خوش به حال من.
تو شاید من رو بشناسی اما اینو نمیدونی  که نوشتن برای من چقدر سخته...
اما این نوشته... سخت ترین چیزیه که تو تمام عمرم دارم می نویسم...
پس بذار به راحتی بیانش کنم تا شاید کمی از بار سنگینش کم کنم...
من با یکی آشنا شدم... و برام عجیبه که خیلی خیلی خیلی اتفاقی بود...
نه دنبالش بودم و نه می خواستم باهاش آشنا شم...
همش مثل یک طوفان عجیب بود که ناگهانی همه ی زندگی من رو دگرگون کرد...
اون برای هر جمله ی من جوابی داشت و من برای هر واژه اش کلمه ی تازه ای...
با همه وجودم حس کردم می‌خوام کنارم باشه اینکه می‌خوام بیشتر بشناسمش...
تا بتونم این مکالمه رو تا بی نهایت باهاش ادامه بدم...
حالا احساس عجیبی توی قلبم دارم...
اون همون کسیه که دنبالش بودم و می‌خوام برای تمام عمرم داشته باشمش...
اونه که میتونه عشق رو برای من معنی کنه و تا ابد عشق من باقی بمونه...
اون به شدت شیطون و دیوونه اس و همین من رو دیوونه تر می‌کنه و باعث شده لبخند مهمون همیشگی لب های من باشه... و با وجودش حس کنم خوشبختم...
به زندگی من معنی و جهت داده و بهم یاد داده این دنیا ارزش جنگیدن رو داره...
اون تویی سعیده...
و این همون خبر خوبه منه...
و اما خبر بد اینه که من نمی‌دونم چطور با تو باشم... و کنارت هر لحظه حس میکنم تو اولین قدم برای زندگی ام...
و این من رو می ترسونه...
چون با خودم فکر میکنم اگر با تو نباشم... خودم رو گم می کنم و دنیا برام دیگه ارزشی نداره...
دنیا و مسیر زندگی پر از پیچ و خم و پستی و بلندیه...
آدم ها ساده همدیگه رو پیدا میکنن و به همون سادگی گم می کنن...
اما عمیقأ این حس رو دارم که ما میتونیم همه چیز رو تغییر بدیم...
واقعا نمی‌دونم آخر و عاقبت ما چی میشه... حتی نمی‌دونم چرا دارم این حرفا رو بهت میگم... اما... دیوونه تو عطر و بوی خونه رو برام تداعی میکنی... ضمنا سلیقه ات هم خیلی خوبه...  و خب این یکی خیلی مهمه...
بهم زنگ بزن...
دوست دار تو
وحید



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 شهریور 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
بهم گفت نمی‌خوام هیچ وقت از دستت بدم... 
من هرگز بهش نگفتم...
درست وقتی دست دیگری رو در دست گرفتی 
من رو برای همیشه از دست دادی...


نوشته شده در تاریخ جمعه 22 تیر 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
از بالای بام تهران درست جایی که به من پشت کردی... و همه ی نشونی ها رو پاک کردی تا ا ا ا ا ا ا رد سر انگشتان که رو مچ دستم لیز میخورد... دارم نگاه میکنم به بادبان های برافراشته ی کشتی هایی که باد داره به این طرف و اون طرف میکشوندشون...

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 خرداد 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  

درباره وبلاگ
دلتنگی بیماری خوبی است حیف که ازش نمیشود خیلی بار برداشت همین طور به عمق می رود، گود میشود از یک نقطه شروع میکند و پیش میرود همه نشانها را هم میگیرد یعنی اولش یک شعری را میشنوی دلت تنگ میشود کسی را میخواهی که باشد کنار تو و آن شعر مثلا و نیست پس دلت تنگ میشود. اما کم کم همه جا را میگیرد. یک تکه ابر گوشه آسمان است دلت تنگ میشود. یک تکه ابر کنار آسمان نیست، دلت تنگ میشود. آفتابی افتاده روی برگی، برگی افتاده روی آبی، آبی پاشیده به صورتی، مویی، نگاهی! نگاهی افتاده به تصویری، تصویری رسیده از کسی، سبز آبی صورتی و تو دلت تنگ میشود همین طور تنگ میشود تولد است میخندند دلت تنگ میشود عزاست، میگریند. دلت تنگ میشود. اشک سرازیر است، اشک نمی آید. هوا خوب است. هوا بد است. باران است، توفان میشود. باران نیست. آفتاب داغ داغ است. تابستان، زمستان، شب، روز، وقت، بی وقت، دلت تنگ میشود، تنگ میشود!
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» با بسته ای کبریت وارد اتاق تاریکی می شوید... که یک شمع... یک چراغ نفتی و یک بخاری در آن است. ابتدا کدام یک را روشن می کنید؟





پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :