آخرین تنها
برای تو که دیگر نیستی...
Bu akşam ölürüm beni kimse tutamaz Sen beni tutamazsın yıldızlar tutamaz Bir uçurum gibi düşerim gözlerinden Gözlerin beni tutamaz Düşlerinde büyürüm,büyürüm Kabusun olur ölürüm Bu akşam ölürüm beni kimse tutamaz Sen beni tutamazsın yıldızlar tutamaz Bir uçurum gibi düşerim gözlerinden Gözlerin beni tutamaz Bir şiir yazarım bir türkü söylerim Bir sen olurum Bir ben ölürüm Bu akşam ölürüm Sırf senin için Beni ölüm bile anlamaz, Düşlerinde büyürüm,büyürüm Kabusun olur ölürüm Bu akşam ölürüm beni kimse tutamaz Sen beni tutamazsın yıldızlar tutamaz Bir uçurum gibi düşerim gözlerinden Gözlerin beni tutamaz Bu akşam ölürüm beni kimse tutamaz Sen bile tutamazsın yıldızlar tutamaz Bir uçurum gibi düşerim gözlerinden Gözlerin beni tutamaz. 


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 23 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
کجا باید برم یه دنیا خاطرت تورو یادم نیاره
کجا باید برم که یک شب فکر تو منو راحت بذاره
چه کردم با خودم که مرگ و زندگی برام فرقی نداره
محاله مثل من توی این حال بد کسی طاقت بیاره
کجا باید برم که تو هر ثانیم تورو اونجا نبینم
کجا باید برم که بازم تا ابد به پای تو نشینم
قراره بعد تو چه روزایی رو من تو تنهایی ببینم
دیگه هرجا برم چه فرقی میکنه از عشق تو همینم
جوونیمو سفر کردم که از تو دور شم یک دم
منو هر جور میبینی شبیه یک سفرنامم شبیه یک سفر نامم
کجا باید برم که تو هر ثانیم تورو اونجا نبینم
کجا باید برم که بازم تا ابد به پای تو نشینم
قراره بعد تو چه روزایی رو من تو تنهایی ببینم
دیگه هرجا برم چه فرقی میکنه از عشق تو همینم...


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
نمیدونم اسمش دروغه یا پنهون کاری اما وقتی بدون کم و کاست دقیقا همون ریتم تو زندگیت تکرار میشه دیگه یا باید به خودت شک کنی یا دیگری... تنها بدیش اینه که حس میکنی زیر آبشاری از آب جوش ایستادی... استعاره ی خیلی بدی بود نه شاید چون غیر قابل تصور باشه... اما دوبار تو زندگیتون یک اتفاق رو تجربه کنین تا بدونین منظورم چیه... بدون کم و کاست درست با همون ضرافت های قبل... حالا من تو آیینه نگاه میکنم و میگم همتون مثل همین... شاید بهتره بگم مشکل از منه من همینم که هستم

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()

دیگر خیال نیست، از من بریده ای!
بهتر زمن برای دلت برگزیده ای!

از خود سوال میکنم ایا چه کرده ام؟
در فکر فرو می روم از من چه دیده ای؟

 دیگر چه فایده که درد دل کنم!
حتما از این نمونه مکرر شنیده ای!

از من عبور میکنی و دم نمیزنم!
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای!

یک روز می رسد که به پایان خود رسم!
هرگز بعید نیست، خدا را چه دیده ای!


استاد ازتون معذرت میخوام...

نوشته شده در تاریخ جمعه 17 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
درست همون طور شد که من میگفتم... 
و همه افعال رنگ و بوی گذشته گرفت...
دیدی...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
وقتی درست اتفاقی می افته که پیش بینی کرده بودی و یا چیزی که روشن تر از روز بوده برات یا هر اونچه انتظارش رو میکشیدی... حس و حالی و بهت دست میده قابل توصیف نیست... گاه اگر اون اتفاق شیرین باشه وجودت رو فراموش میکنی... اما وقتی تو باشی و تلخیه بی انتها اون وقت حس کسی رو داری که در حال سقوطه.. به زمین و زمان و هراونچه هست چنگ میزنی شاید لحظه ای سرعتت رو کمتر کنه... همه چیز مثل خاطره از ذهنت رد میشه و همین طور که در حال عبوری دیگه حواست به چشم هات که سرخ شده یا روزهایی که دارن تباه میشن نیست... انگار دیگه چیزی مهم‌نیست... انگار که دنیا تموم شده باشه... حس میکنی و به واقع در وجودت چیزی‌ برای از دست دادن نخواهی داشت... و این حس مبهم تورو میبره تا اون وره خاطره ها و همه ی راست و دروغ ها... شاید این وسط تنها لحظه ای باشه برای اینکه پک عمیقی‌به سیگار توی دستت بزنی و همه وجودت رو بسوزونی یا باز نشون سوخته ی دیگه ای به یادگاری رو دست هات بکاری اما تو که بارها و بارها مرگ‌ رو تجربه کردی... برای هزارمین بار میمیری... و حس‌ میکنی دیگه این آخر کاره... فاتحه مع الصلوات... روح تازه از دنیا رفته شاد...حالا هی بخند...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
شب‌ها از یک جایی به بعد
دیگر انتهای روز گذشته
یا ابتدای روز بعد نیست
برای خودش تاریخ جدا دارد

از یک ساعتی شروع می‌شوی
مرور می‌شوی
در خوابم ادامه داری
تا فردا که برخیزم
و زندگی عادی‌ام را شروع کنم

من طول روز را می گذرانم 
به امید آن چند ساعت آخر شب
که انحصاری برای توست...


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()

تحویله ساله نو بی تو بدونه تو تکراره سالای تاریکه پشت سر

سالایی که توشون از تو اثر نبود نه یه نشونیو نه خطو نه خبر

یه ماهی قرمزه مرده رو تنگه آب که خواب آخرش یخ بسته تو چشاش

یه سبزه ی کچل تو کاسه سفال که گندمی شدن رویا شده براش

این سفره ی منه وقتی تو غایبی وقتی که ساله نو یه شوخیه برام

این سفره ی منه تو قحطیه چشات وقتی که دوره دور از دسترسی برام

وقتی که دوره دور از دسترسی برام...

دور از تو ساله نو روزاش پر از غمه روزایی که توشون از تو نشونه نیست

دور از تو ساله نو از کهنه بدتره این سفره خالیه این خونه خونه نیست

یه دسته سنبله پژمرده ی بنفش با چند تا سکه ی ده شاهیه سیاه

یه ساعته خراب که کل زندگیش وقتو نشون داده اما به اشتباه

این سفره ی منه وقتی تو غایبی وقتی که ساله نو یه شوخیه برام

این سفره ی منه تو قحطیه چشات وقتی که دوره دور از دسترسی برام

وقتی که دوره دور از دسترسی برام

من پای سفره ام این سفره ی سیاه تو هم کنار یک سفره پر از بهار

عیدت مبارکو سالت پر از خوشی یکبار عیدو هم به تبریک من بیا

این سفره ی منه وقتی تو غایبی وقتی که ساله نو یه شوخیه برام

این سفره ی منه تو قحطیه چشات وقتی که دوره دور از دسترسی برام

وقتی که دوره دور از دسترسی برام



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 فروردین 1397 توسط وحید امیرعسجدی | نظرات()
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  

درباره وبلاگ
دلتنگی بیماری خوبی است حیف که ازش نمیشود خیلی بار برداشت همین طور به عمق می رود، گود میشود از یک نقطه شروع میکند و پیش میرود همه نشانها را هم میگیرد یعنی اولش یک شعری را میشنوی دلت تنگ میشود کسی را میخواهی که باشد کنار تو و آن شعر مثلا و نیست پس دلت تنگ میشود. اما کم کم همه جا را میگیرد. یک تکه ابر گوشه آسمان است دلت تنگ میشود. یک تکه ابر کنار آسمان نیست، دلت تنگ میشود. آفتابی افتاده روی برگی، برگی افتاده روی آبی، آبی پاشیده به صورتی، مویی، نگاهی! نگاهی افتاده به تصویری، تصویری رسیده از کسی، سبز آبی صورتی و تو دلت تنگ میشود همین طور تنگ میشود تولد است میخندند دلت تنگ میشود عزاست، میگریند. دلت تنگ میشود. اشک سرازیر است، اشک نمی آید. هوا خوب است. هوا بد است. باران است، توفان میشود. باران نیست. آفتاب داغ داغ است. تابستان، زمستان، شب، روز، وقت، بی وقت، دلت تنگ میشود، تنگ میشود!
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» با بسته ای کبریت وارد اتاق تاریکی می شوید... که یک شمع... یک چراغ نفتی و یک بخاری در آن است. ابتدا کدام یک را روشن می کنید؟





پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic