آخرین تنها دلتنگی بیماری خوبی است حیف که ازش نمیشود خیلی بار برداشت همین طور به عمق می رود، گود میشود از یک نقطه شروع میکند و پیش میرود همه نشانها را هم میگیرد یعنی اولش یک شعری را میشنوی دلت تنگ میشود کسی را میخواهی که باشد کنار تو و آن شعر مثلا و نیست پس دلت تنگ میشود. اما کم کم همه جا را میگیرد. یک تکه ابر گوشه آسمان است دلت تنگ میشود. یک تکه ابر کنار آسمان نیست، دلت تنگ میشود. آفتابی افتاده روی برگی، برگی افتاده روی آبی، آبی پاشیده به صورتی، مویی، نگاهی! نگاهی افتاده به تصویری، تصویری رسیده از کسی، سبز آبی صورتی و تو دلت تنگ میشود همین طور تنگ میشود تولد است میخندند دلت تنگ میشود عزاست، میگریند. دلت تنگ میشود. اشک سرازیر است، اشک نمی آید. هوا خوب است. هوا بد است. باران است، توفان میشود. باران نیست. آفتاب داغ داغ است. تابستان، زمستان، شب، روز، وقت، بی وقت، دلت تنگ میشود، تنگ میشود! http://vahidie.mihanblog.com 2019-10-12T00:58:30+01:00 text/html 2019-10-07T21:13:50+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی برای همه ی چمدان بسته ها... http://vahidie.mihanblog.com/post/319 <div><span style="font-size: 11px;"><br></span></div><div>‌</div><div>من حالم خوب نیست و چه بد که فقط می‌توانم با تو حرف بزنم. با تویی که اسمت را میان این کلمه‌ها پنهان کرده‌ام و به روی خودم نمی‌آورم شبیه چه آدم افسرده و لج‌دراری شده‌ام. شبیه کسی که دیگران او را دوست نمی‌دارند. ولی تو از جهانم بیرون نمی‌روی. از مغزم بیرون نمی‌روی. و این شاید بزرگترین ادعای این دنیا باشد که حال مولانایی را دارم که شمس خود را از دست داده است. چرا؟ باور کن چرایی ماجرا زیاد مهم نیست. مهم این است که صبح با تو از خواب بیدار می‌شوم، با تو دوش می‌گیرم، با تو لباس می‌پوشم و با تو به بازار می‌روم. با تو با دیگران حرف می‌زنم، با تو شهر را متر می‌کنم، با تو سیگار می‌کشم و شب اندازه‌ی تو خسته‌ام. من هر روز به همین‌ها و نبودنت، به جای خالی بزرگی که شبیه یک سوراخ وسط سینه‌ام مانده فکر می‌کنم. به آدمی فکر می‌کنم که چقدر عجیب است و چقدر خوب رها کردن را فرا گرفته. راستی چه خبر؟ اگر سراغی از این رفیق گرفته باشی باید بگویم کارم را جدی گرفته ام ، همان «تلاش دو نفره مان برای رهایی». بیشتر وقت‌ها می‌پرسیدی پس کی تمام می‌شود؟ دیگر چه خبر؟ هفته‌ی دیگر دارم می‌روم عراق. می‌روم تا ببینم چه خبر است و هنوز از خودم می‌پرسم توی لامذهب را چه به حسین و اربعین؟ قرار بود با هم برویم. یعنی قرار بود تو من را ببری. امروز یک فیلمی می‌دیدم که شخصی می‌گفت قبل از رفتن، برای کسانی که همراهتان نیستند؛ نیت زیارت کنید. چشم، برای تو نیت می‌کنم. چه باک؟ خاک بر سرتر از آنی هستم که بتوانم در عالم معرفت کاری برای رفیقم، برادرم بکنم. احوالت چطور است؟ بابا هم خوب است. هفته‌ای چندبار با هم سیگار می‌کشیم و چایی می‌خوریم. حق باتوست راستی. کاش جای شاه‌زاده، گدازاده بودم. دیگر از چه بگویم میم عزیزم؟ چند ماه بیشتر است از تو خبر ندارم. خانه‌ام معمولا. جایی ندارم بروم. جایی هم بود با تو بود و لاغیر. آخر ماشین خریدی. مبارکت باشد، چرخش بچرخد عمری. چه شمال‌ها که باید می‌رفتیم، چه جاده‌ی خلوتی می‌رفتیم که می‌خورد به لواسان. چه گوش می‌کردیم؟ پرسیدن ندارد. جزیره، سیاوش قمیشی. مرور خاطرات و این همه حسرت پیرم می‌کند برادر. اما یک چیز مهم یاد گرفته‌ام در این چند وقت نبودنت، شاید هم بیشتر. یاد گرفتم که دیگر هیچ رفتنی آزارم نمی‌دهد. که تو برای من همه کس در این عالم بودی. معنی مونس را می‌دانی؟ یاد گرفتم که دیگر رفاقت نکنم. برایم خودم مرز بکشم به چه گستردگی. این چه نطفه‌ی ناقصی است که آدم‌ها یاد گرفته‌اند. «رفتن» را می‌گویم.</div><div>‌ای که بگیرند این سی سالگی را که همه اش از دست دادن بود.</div><div>از دست دادن تو...</div><div>تو هنوز زنده ای و نفس می کشی و من همچنان فکر می کنم.</div><div>روز... شب... شبانه روز... آنقدر که دیگر کارم به خواب دیدن تو رسیده است. خواب میبینم نشسته ای میان یک‌ساحل و من را صدا می زنی اما هر چه جوابت را می دهم نمی شنوی.</div><div>رنج‌ از این بیشتر میم عزیز؟&nbsp;</div><div>امروز می خواستم بیایم سراغت. جایی پیدایت کنم. برای بار نمی دانم چندم عذر بخواهم و حلالیت قبل سفر بگیرم. شانس که ندارم شاید بعد از تو خودم را این بار از دست بدهم.</div><div>این عراق رفتن بشود مایه ی شوم...</div><div>زیاد حرف زدم... ببخش...&nbsp;</div><div>کاش بودی، کاش بودی در مغزم مدام تکرار می شود.</div><div>راستی، من یک جای بزرگ در رفاقتمان برای تو کم گذاشته ام.</div><div>آنجا که به امان خدا رها کردن آدم‌های زندگی را یاد گرفتی و شک نکن مثل آوار یک روز روی سرت خراب می شود.</div><div>کی یاد گرفتی که من نفهمیدم؟ باید جلویت را می گرفتم.&nbsp;</div><div>و تو چه میدانی... چه می دانی؟&nbsp;</div><div>شبیه آدم افسرده و لج درآری شده ام که همه را بابت کارهایش عصبانی می کند.</div><div>حالا شاید یک روز بخت مرا در این سی سالگی خوب نوشتند.</div><div>کسی چه می داند؟ که خداوند آدم های تنها و بی مونسش را بیشتر از پیامبرانش دوست می دارد...</div><div>میم عزیزم.</div><div><br></div> text/html 2019-05-14T19:03:30+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی من شاعر نیستم... http://vahidie.mihanblog.com/post/318 <span style="color: rgb(68, 68, 68); font-size: 12px; text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">چقدر ساده به هم ریختی روان مرا</span><p style="color: rgb(68, 68, 68); font-size: 12px; text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);"></p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">به هر زبان بنویسند داستان مرا</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">گذشتی از من و شب های خالی از غزلم</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">گرفته حسرت دستان تو جهان مرا</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">شکسته در دل خود صورت جوان مرا</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">خدا گرفت به دست تو امتحان مرا</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی</p><p style="color: rgb(68, 68, 68); text-align: right; background-color: rgb(232, 236, 209);">تمام کن غم و اندوه سالیان مرا</p> text/html 2019-01-03T05:50:24+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی چرا باید خوابت را ببینم... آن هم با اینهمه پریشانی. http://vahidie.mihanblog.com/post/317 ترجیح می‌دهی سکوت کنی.<div>...<br><div>چون گوشی برای شنیدن وجود ندارد.</div><div>و بین این دو جمله دریای کلماتی بود که به قیمت چند شب بیداری با بغض هایت فرو خورده ای.</div><div>چرا که بیانشان چیزی از دریای طوفانی دلت کم نمی‌کند</div><div>خدا رو شکر که جز او هیچکس را محرم نمیپندارم... اینطور دیگر حداقل شرمنده ی خودم از هر آنچه در من می گذرد نیستم.</div><div>و این شاید منتی باشد یا دینی بر‌گردنم یا ریسمان یا حریم یا زندان یا حرمت یا عشق یا هر آنچه میتوان نامش برد که جز او محرمی برای شنیدن حرف هایت سراغ نداری. و با خودت میگویی یا به او میگویم و یا به گور میبرم همه ی تکانه های دلم را.</div><div>میبینی سکوتم نیز پر از کلمات ادا نشده است.</div><div>سکوتی لبریز از فریاد کلماتی که دوست دارند بودن خودشان را انکار کنند.</div><div>سکوتی از سر خشم... و یا دلهره... و یا بغض... یا هر آن چیز لعنی شگفت آوری که تو قدرت بیرون ریختنش را نداری.</div><div>به ریتم موسیقی برخورد انگشتانم به صفحه ی گوشی که گوش میدهم... تفاوت هایم را می بینم و به این نتیجه می رسم که انگار این منم که سراغ آدم ها نمیروم بلکه مشکلات آنها محدودیت هایشان و همه ی آنچه نیستند مرا جذب میکند... من شیفته ی اشتباهاتشان می شوم و خیانت اوج قلیان احساسم که آنها را برای من پر رنگ تر میکند... آری این منم که تنها خود را غرق افکار خویش و خواسته های خود میبینم و تو اینبار ریتم تکرار من برای اشتباهاتی نیستی که بیایم و بگویم آدم ها میآیند به درستی یا اشتباه کنارت می‌گذراند و می روند... چون اینبار با همه ی وجودم حاضرم از آتش انکار بگذرم و خود را در معرض قضاوت قرار دهم تا همه بدانند اینبار این من در مقابل خودم شرمنده نیستم... اشتباه نکرده ام و این تویی که باید بدانی برای این من نه تکرار شدنی و نه قابل مقایسه ای... هیچکس در دنیا نیست که لایق قیاس تو باشد... که حتی فکر کند می تواند برای حتی ثانیه ای جای تو باشد... که بخواهد حتی جای نبودن های تو باشد... من حتی نبودن تو را به نبودن دیگری نمی فروشم... تو نباش بگذار این نبودن آنقدر وجود مرا پر کند که خیال بود و نبود همه چیز و همه کس را از من بگیرد</div><div>چون برای من دنیا یعنی تو و تو یعنی زندگی و زندگی تعبیر ظریف دخترانه ایست از هر آنچه تو از آن آموخته ای و هیچ دیگر نمیدانی نمی‌خواهی که بدانی... منم هم به همین خوشم... بگذار تقدیر درست همان چیزی که باورش ندارم برای من تصمیم بگیرد... درست همان چیزی که تو گفتی...&nbsp;</div><div>هه... یادم آمد تازه که چقدر جمله قطار قطار بین دو جمله ی بالا پاک شدند...</div><div>آری این تعبیر سکوت من است... و جملاتی که با من به گور خواهد رفت... نجات دهنده در گور خفته است.</div><div><br></div></div> text/html 2018-12-27T00:39:12+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی بدون عنوان http://vahidie.mihanblog.com/post/316 واقعه نگاری ۱:&nbsp;<div>فقط دارم فرار میکنم و این رو تنها خودم می‌دونم.</div><div>سه شنبه ... بیمارستان قائم ساعت چهار بامداد.</div><div>باید بخوابم... اما خوابم نمیبره.</div><div>صبر میکنم.</div><div>حس خوبیه.</div> text/html 2018-11-21T19:37:10+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی یادم باشد... http://vahidie.mihanblog.com/post/315 <span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">یاﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ..</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﺯﺷﺖ ... ﭼﺎﻗﯽ ﯾﺎ ﻻﻏﺮ ...</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽﺟﻨﮕﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻭ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ ..</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻨﺖ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺶ ... ﻣﺎﻟﺶ ... ﺷﺨﺼﯿﯿﺘﺶ ... ﺁﺑﺮﻭ ﻭ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﺵ ...</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺣﺘﯽ ﺷﺮﻓﺶ ...ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﻮ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷﯽ ...</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ می دارد..</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺣﺮﻣﺖ ﺟﻤﻠﻪﺀ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﺍ ... ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﯿﺘﭙﺪ ﻭ</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﭼﺸﻤﯽ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﺍﺳﺖ ... ﺍﻣﺎ ...ﺍﻣﺎ ﺍﮔﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ..</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺑﻪ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯾﯽ ﻣﯿﺮﻭﺩ ... ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎﺷﺪ ...</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺣﺘﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪﺀ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﺪ ... ﮔﺎﻫﯽ ﺣﺘﯽ ﺑﯽ ﺑﻬاﻧﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ ...</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﻭﺩ ... ﺟﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮ ...</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻭ ﻧﺎﮐﺲ ﺧﺮﺝ ﻧﮑﻦ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ...</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">برای ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ...</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ..</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﻭ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺗﻮ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ...</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻘﯿﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﺻﺪﺍ ﺭﺍﻫﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﻭﻧﺪ ...</span><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><br style="margin: 0px; padding: 0px; font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);"><span style="font-size: 13px; text-align: justify; background-color: rgb(246, 246, 246);">ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ...♥</span> text/html 2018-09-12T20:39:33+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی برای تو که همیشه همین جایی... http://vahidie.mihanblog.com/post/314 <div>سعیده ی عزیزم</div><div>اگر داری اینو می‌خونی پس بدون جرات این رو پیدا کردم تا برات بنویسم.</div><div>پس خوش به حال من.</div><div>تو شاید من رو بشناسی اما اینو نمیدونی&nbsp; که نوشتن برای من چقدر سخته...</div><div>اما این نوشته... سخت ترین چیزیه که تو تمام عمرم دارم می نویسم...</div><div>پس بذار به راحتی بیانش کنم تا شاید کمی از بار سنگینش کم کنم...</div><div>من با یکی آشنا شدم... و برام عجیبه که خیلی خیلی خیلی اتفاقی بود...</div><div>نه دنبالش بودم و نه می خواستم باهاش آشنا شم...</div><div>همش مثل یک طوفان عجیب بود که ناگهانی همه ی زندگی من رو دگرگون کرد...</div><div>اون برای هر جمله ی من جوابی داشت و من برای هر واژه اش کلمه ی تازه ای...</div><div>با همه وجودم حس کردم می‌خوام کنارم باشه اینکه می‌خوام بیشتر بشناسمش...</div><div>تا بتونم این مکالمه رو تا بی نهایت باهاش ادامه بدم...</div><div>حالا احساس عجیبی توی قلبم دارم...</div><div>اون همون کسیه که دنبالش بودم و می‌خوام برای تمام عمرم داشته باشمش...</div><div>اونه که میتونه عشق رو برای من معنی کنه و تا ابد عشق من باقی بمونه...</div><div>اون به شدت شیطون و دیوونه اس و همین من رو دیوونه تر می‌کنه و باعث شده لبخند مهمون همیشگی لب های من باشه... و با وجودش حس کنم خوشبختم...</div><div>به زندگی من معنی و جهت داده و بهم یاد داده این دنیا ارزش جنگیدن رو داره...</div><div>اون تویی سعیده...</div><div>و این همون خبر خوبه منه...</div><div>و اما خبر بد اینه که من نمی‌دونم چطور با تو باشم... و کنارت هر لحظه حس میکنم تو اولین قدم برای زندگی ام...</div><div>و این من رو می ترسونه...</div><div>چون با خودم فکر میکنم اگر با تو نباشم... خودم رو گم می کنم و دنیا برام دیگه ارزشی نداره...</div><div>دنیا و مسیر زندگی پر از پیچ و خم و پستی و بلندیه...</div><div>آدم ها ساده همدیگه رو پیدا میکنن و به همون سادگی گم می کنن...</div><div>اما عمیقأ این حس رو دارم که ما میتونیم همه چیز رو تغییر بدیم...</div><div>واقعا نمی‌دونم آخر و عاقبت ما چی میشه... حتی نمی‌دونم چرا دارم این حرفا رو بهت میگم... اما... دیوونه تو عطر و بوی خونه رو برام تداعی میکنی... ضمنا سلیقه ات هم خیلی خوبه...&nbsp; و خب این یکی خیلی مهمه...</div><div>بهم زنگ بزن...</div><div>دوست دار تو</div><div>وحید</div><div><br></div> text/html 2018-07-12T21:08:51+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی تجسم یک رویا http://vahidie.mihanblog.com/post/313 بهم گفت نمی‌خوام هیچ وقت از دستت بدم...&nbsp;<div>من هرگز بهش نگفتم...</div><div>درست وقتی دست دیگری رو در دست گرفتی&nbsp;</div><div>من رو برای همیشه از دست دادی...</div> text/html 2018-05-26T22:19:53+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی تهران که دریا نداره... http://vahidie.mihanblog.com/post/312 از بالای بام تهران درست جایی که به من پشت کردی... و همه ی نشونی ها رو پاک کردی تا ا ا ا ا ا ا رد سر انگشتان که رو مچ دستم لیز میخورد... دارم نگاه میکنم به بادبان های برافراشته ی کشتی هایی که باد داره به این طرف و اون طرف میکشوندشون... text/html 2018-04-26T16:47:08+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی شکل تنهایی... http://vahidie.mihanblog.com/post/311 <span style="font-family: IRANSans; font-size: 16px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255);">سال‌هاست فکر می‌کردم: «جدا از ملاک‌هایی مثل: تیپ، قد، هیکل، چشم‌های کشیده یا درشت، لب‌های قلوه‌ای یا باریک، میزان تحصیلات و محل زندگی، چیز مهم‌تری مثل شکل تنهایی هم ملاک شروع یک رابطه باید باشد. جدا از این‌که وزنت چقدر است؟ محل زندگیت کجاست؟ و خیلی روشن‌فکرانه‌تر که بشود بپرسیم چه کتاب‌هایی می‌خوانی؟ بپرسیم رابطه‌ات با تنهایی خودت چه شکلی است؟ اصلاً وقتی تنها می‌شوی چه شکلی می‌شوی؟ سیگار میکشی؟ فرار می‌کنی به مهمانی‌ها یا دراز می‌کشی روی تختت و فکر میکنی؟ گریه میکنی؟ یا قرص خواب‌آور می‌خوری که هرچه سریع‌تر خوابت ببرد؟»؛ آدم‌ها جدا از تناسب ظاهری، جدا از طرز تفکر و طبقة اجتماعی برای شروع یک رابطه باید از تنهایی‌های هم خبر داشته باشند؛ شکل تنهایی‌شان به شکل تنهایی هم بخورد. باور کنید با تنهایی‌های خیلی متفاوت از هم، اگر کنار هم قرار بگیرید فقط عکس‌هایتان از تکی به دوتایی تبدیل می‌شود، همچنان او روی تخت دراز می‌کشد و سیگار می‌کشد، و تنهایی شما دستتان را می‌گیرد و پرت می‌کند توی یک مهمانی، و بعد او عکس‌های شما را در مهمانی می‌بیند و با خودش می‌گوید: دیدی، دیدی او به هیچ جایش هم نبود، شما هم با خودتان می‌گویید: کجا بود وقتی من درست وسط آهنگ‌های ابی بغض کرده بودم؟ درک‌کردن فقط این نیست که به کسی که دوستش دارید اجازه بدهید با دوست‌هایش مجردی به شمال برود، درک‌کردن یعنی بدانید کسی که دوستش دارید بعد از ماه‌ها تنهایی، کنار پنجره فقط تنها نیست حالا دلتنگ هم هست.</span> text/html 2018-04-20T19:28:56+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی سیگار پشت سیگار... http://vahidie.mihanblog.com/post/310 همیشه بهم میگفت سیگار نکش... و من با سکوت همیشگیم رضایت میدادم و رضایت می گرفتم که این آخریه... نخ به نخ روزهام سوختن تا آخرش همونی بشه که همیشه ازش میترسیدم...و تنها فرقش اقیانوس کلماتیه که تو سینما دفن شدن...آخرین بار که صداشو شنیدم قسمم داد به ارزشمند ترین چیزی که تو دنیا وجود داره... و من سیگار دیگه ای روشن کردم شاید بفهمه... اما هیچ وقت نفهمید ما حاضریم برای اونکه پای ما می مونه نفس نفس میسوزه ...جونمونم بدیم... text/html 2018-04-18T23:00:32+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی منو یادت... http://vahidie.mihanblog.com/post/309 <p style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; font-size: 12px; vertical-align: baseline; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63); text-align: center;">&nbsp;درد عمیقی به قلبم سر زد و رفت اون عشق قدیمی یواشکی پَر زدو رفت</p><p style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; font-size: 12px; vertical-align: baseline; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63); text-align: center;">تموم شده هرچی که بین منو اونه حالا رفته به من میگه دیوونه</p><p style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; font-size: 12px; vertical-align: baseline; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63); text-align: center;">هنوزم دلمو داره میسوزونه گذشتم ازش نمیخوام دیگه برگرده</p><p style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; font-size: 12px; vertical-align: baseline; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63); text-align: center;">از زندگی منو دلخور کرده میدونم تا حالا جامو پُر کرده</p><p style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; font-size: 12px; vertical-align: baseline; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63); text-align: center;">منو دلتنگی منو تنهایی منو یادت توی این دنیا کسی مثل من نمیخوادت</p><p style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; font-size: 12px; vertical-align: baseline; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63); text-align: center;">هنوزم تنها آرزوی من رو زمینی دیگه مثل من توی این دنیا نمیبینی</p><p style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; font-size: 12px; vertical-align: baseline; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63); text-align: center;">یه بغضی گلومو گرفته این روزا که میخوام بمونم با خودم تنها</p><p style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; font-size: 12px; vertical-align: baseline; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63); text-align: center;">نمیخوام دل هیشکی برام بسوزه&nbsp;یه عشق قدیمی تو قلبم جا مونده</p><p style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; font-size: 12px; vertical-align: baseline; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63); text-align: center;">خاطراتو به من برگردونده بی تو پرسه زدن کار هر روزه...</p> text/html 2018-04-17T06:27:35+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی من این راه دراز را آمدم تا تو را ببینم... http://vahidie.mihanblog.com/post/308 <span style="color: rgb(40, 45, 47); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;">دلم به بوی تو آغشته است. سپیده دمان کلمات سرگردان&nbsp;بر می خیزند و خواب آلوده دهان مرا میجویند!</span><p style="margin-top: 10px; margin-bottom: 0px; color: rgb(40, 45, 47); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"></p><p style="margin-top: 10px; margin-bottom: 0px; color: rgb(40, 45, 47); font-family: Tahoma; text-align: justify;">کجای جهان رفته ای؟ باز نمی گردی، میدانم!نشان قدمهایت چون دام پرندگان همه سویی ریخته است.</p><p style="margin-top: 10px; margin-bottom: 0px; color: rgb(40, 45, 47); font-family: Tahoma; text-align: justify;">باز نمی گردی، میدانم! و شعر چون گنجشک بخار آلودی بر بام زمستانی به پاره یخی بدل خواهد شد.</p><p style="margin-top: 10px; margin-bottom: 0px; color: rgb(40, 45, 47); font-family: Tahoma; text-align: justify;">من این راه دراز را آمده ام که تو را ببینم. زمین شخم زده را دیده ام، پاره خشت و ماه بریده را دیده ام، شگفت کودکان و پایمال علفها را دیده ام، سایبانی خاک و شعله ی آه را دیده ام، باد را دیده ام،</p><p style="margin-top: 10px; margin-bottom: 0px; color: rgb(40, 45, 47); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="3"><strong><em>&nbsp;و تو را ندیدم ...</em></strong></font></p> text/html 2018-04-16T14:22:34+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی اما... اگر... شاید... http://vahidie.mihanblog.com/post/307 <span style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;">اگه به تو نمیگفتم حرفامو اگه نمیگفتم چقد دوست دارم الان بودی</span><br style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;"><span style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;">شاید اگه نمیفهمیدی اینو که تورو زیاد از حد دوست دارم الان بودی</span><br style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;"><span style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;">مث یه سایه همرات اومدم مطمئن شم که تو آرامشی نمیدونستم خستت میکنم یه روز</span><br style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;"><span style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;">تورو اگه کمتر میدیدمت اگه میذاشتم دلتنگم بشی اینجا بودی کنارم هنوز</span><br style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;"><span style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;">بدون تو شبام پر از غمو سرماست آره بدون تو ته راهمه ته دنیاست</span><br style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;"><span style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;">بدون تو شبام پر از غم و آهه اگه تنها بری میبینی آخرش اشتباهه آره این گناهه</span> <div><span style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;">نگرانت میشدم نمیدیدمت حتی چند ساعت به بودن تو دلم عاشقونه کرده بود عادت</span><br style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;"><span style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;">ولی فایده نداشت اون همه تلاش تو رسیده بودی به آخراش</span><br style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;"><span style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;">از خدا میخوام روزات بگذره خوشحال و راحت از ته دلم زندگی رو با عشق میخوام واست</span><br style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;"><span style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;">باز خیسه چشام ولی نمیخوام باز دلت بسوزه دیگه برام...</span></div><div><span style="color: rgb(120, 121, 123); text-align: center;">آره این گناهه...</span></div> text/html 2018-04-14T16:11:21+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی زندگی ... عشق ... مرگ... ابدیت http://vahidie.mihanblog.com/post/306 حتی کلمات هم مو نمیزنن... همون حرف ها همون رفتار همون کارها دقیق بدون حتی ذره ای تفاوت ... نه دیگه مشخصه گمونم مشکل منم... وگرنه چرا باید کلمه به کلمه ای که از زبون شکست زندگیت که خیال عشق رو لبش و رفتارش بود واژه به واژه از همونی بشنوی که انگار اونم ادعا میکرد... خدایا یه دقیقه بیا پایین بگو بهم چیکار کنم.. تو که میتونی قضاوت کنی به خاطر حسم و همه اونچه شنیدم کنار رفتم از سر راه حسس که فکر میکردم تمام زندگیمه حالا دلیل همه ی اون انتظار ها ... حالا جواب همه ی اونچه به خاطرش صبر کردم منتظر موندم دم نزدم غروری رو نشکوندم صبر کردم ...صبر کردم... صبر کردم... و همون جملات همون کلمه ها و همون رفتار رو دیدم چشیدم حس کردم ... تو بگو چیکار کنم مگه چاره ی دیگه ای جز هر اونچه بهم نشون دادی دارم... فقط اینبار دیگه کسی رو ندارم جز خودت... اگر روزی بهونه ای شر راهم گذاشتی تا تکیه کنم بهم دستی رو رو کردی برام که بدونم جز‌تو هیچکس موندنی نیست... موندگار نیست ... همه حرفن... تو هم حتی چیزی جز یک تصور نیستی اما حالا تو تنهام نذار بگذار تو وهم عمیقی که غرق شدم سکوت حضور تو نجاتم بده... این من تنها ... فقط میخواد زندگی کنه تا سهمی که تو براش قرار دادی... خدایا... خدایا... خدا... text/html 2018-04-13T17:03:33+01:00 vahidie.mihanblog.com وحید امیرعسجدی گاهی سکوت سزای سبک سریست... http://vahidie.mihanblog.com/post/303 گاهی ... گاهی بعضی جمله ها چقدر سنگینن و چه معنی دوگانه ای دارن... وقتی از سمت خودت نگاه میکنی و میگی یعنی من این بودم و حالا هراوچه که اتفاق بیفته تایید این ادعاس که بالاخره همون طوری شد که میگفتی فکر میکردی میترسیدی و یا انتظار داشتی... به قول صادق بزرگ... اگه قسمت اینه... ریدم به این قسمت...<div>پایان.</div>